پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست
حرم و دیر یکی سبحه و پیمانه یکی است
اینهمه جنگ و جدل حاصل کوتهنظریست
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست
هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید
چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکیست
اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست
ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیست
ره هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست
گر زمن پرسی از آن لطف که من میدانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس عاقل و فرزانه یکیست
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست
گر به سرحد جنونت ببر عشق عماد
بیوفایی و وفاداری جانانه یکیست
-
عماد خراسانی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:۱٠ ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
عماد خراسانی
هوا گرفته بود باران میبارید کودکی آهسته گفت: خدایا گریه نکن درست میشه ...
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:٠٦ ب.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
خدایا
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٤٧ ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
نابینا
آدم ها می آیند
زندگی میکنند
می میرند و می روند
......
اما فاجعه زندگی تو
آن هنگام آغاز می شود که آدمی می میرد
اما نمی رود
می ماند
نبودنش دربودن تو چنان ته نشین می شود
که تو می میری
درحالی که زنده ای
و او زنده می شود
در حالی که مرده است
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:۳٩ ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
آدم ها
از من فاصــــــــــــله بگـــــــــــــیر . . .
هر بار که به من نزدیک می شوی . . .
باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت !
از من فــــــــــــاصله بگـــــــــــــیر . . .
خسته ام از امــــــــیدهای کــــــوتاه !.!.!
.............
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٥٠ ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
فاصله
کلاغ و طوطی هر دو زشت و سیاه آفریده شدند.. طوطی اعتراض کرد و زیبا شد،
کلاغ هم راضی به رضای خدابود. اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:۳٤ ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
کلاغ و طوطی
زندگی عشق عقل مرگ
زندگی گفت: آخر چه بود حاصل من؟...عشق فرمود:تا چه گوید دل من!....عقل نالید کجا حل شود مشکل من؟مرگ خندید در خانه ی ویرانه ی من!!
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:۱٠ ق.ظ روز سهشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
زندگی عشق عقل مرگ
من به عشق در یک نگاه ایمان دارم ،
به عشق بدون نگاه هم ایمان دارم،
حتا به عشق در یک نامه ، با یک صدا هم ایمان دارم،
این فقط بستگی به آن دارد که به دنبال عشق باشی،
......آنوقت از کمترین ها زندگی می سازی
...
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:٤٢ ق.ظ روز سهشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
عشق
در کنار جام می باید نشست.......
تا شراب عاشقی در باده هست.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:٠٥ ق.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
جام
میخانه اگر جای منه بی سروپا نیست
بگذار که پشت در میخانه بمیرم
محروم چو ار آن لب شیرین چو قندم
بگذار که لب بر لب پیمانه بمیرم
از عشق پر آشوب تو چون خانه خرابم
...
ویران چو از آن دیده ء ویرانگر مستم
بگذار که عاشق دل و ویرانه بمیرم
...بگذار که آواره و بی خانه بمیرم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٩:٠٥ ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
گاهی فقط خداااا و تگ
میخانه
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست
معنای لطیف عشق را فهمیدم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٢۳ ق.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
معنای لطیف عشق
چقدر بی تو از خواب بپرم
شیشهی آب را سر بکشم و چیزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم دیگر؟...خواب مرا نمیبرد , تو را میآورَد
بی آنکه باشی .....................
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
عباس معروفی
وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا
پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا
آب و هوای خاکیان نیست به عشق سازگار
آتش آه گو بسوز آنچه به دل هوس مرا
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:٤٦ ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
هوس
نگفتی که با رفتنت گرد پیری
نشیند به مهمانی چهره من
واندوه درد جدایی ........
زند تیشه بر قلب شیدایی من
نگفتی پس از جام مست لبانت
پناهی نباید لب زخمی من
و این سایه سرد و تاریک مبهوت
شود همدم روز تنهایی من
سپردم دلم را به تنهایی تو
سپردی دلت را به تنهایی من
سپردی دلم را به آن دوستانی
که خنجر کشیدند به دانایی من
به شوخی شکستی دل شیشه ام را
زدی سنگ بر جام شادابی من
حریم رفاقت ندارد کسی که
شود دوست با دشمن جانی من
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٥٠ ب.ظ روز شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
حریم رفاقت
طاقت من سرو مده
دل دل نکون عروسکم
تحمل رفتن تو ..... دیگه ندارم
موهای خیسه تو بذار
رو شونه هام آروم بگیر
پلکاتو روی هم نذار طاقت ندارم
خسته شدم ..خسته شدم
از این شب های انتظار
من موندمو سکوتای دل بی قرار
من موندمو یه آلمه دل شوره و دل واپسی
دارم میمیرم ای خدا تو بگو چراااا.....
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:۳۸ ق.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
طاقت
انقدر دوست دارم که تو کتاب جا نمی شه
پی چاره ام با حرفای الفبا نمی شه
من که هیچ ، ساعتمم دیوونته دروغ که نیست
تو از اون روزی که رفتی خوابیده ، پا نمی شه ….
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤٢ ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دوسش دارم و تگ
حرفای الفبا
مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک می زنه
حسرت داشتن تو ،پیر شده ، عینک می زنه
صورتم سرخ شده بود ،اما حالا کبود شده
جدایی یه عمر داره توی اون چک می زنه ….
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۳۸ ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
حسرت داشتن تو
نمی خوام از آسمون چیزی برات بیارم
عکستو رو قله ی هیمالیا بذارم
نمی خوام از پشت ابر ماهو واست بچینم
فقط تو خواب و رؤیا تو باشی در کنارم ….
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۳۳ ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
تو باشی در کنارم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:۱٩ ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
شیدا عزیز
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ،صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده دردلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد،کس به داغ دل باغ ،دل نداد
ای وای،های های عزا در گلو شکست
"بادا "مباد گشت "مباد ا"به باد رفت
"آیا "زیاد رفت و"چرا "در گلو شکست
فرصت گذشت وحرف دلم نا تمام ماند
نفرین وآفرین ودعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم
بغضم امان نداد وخدا ... در گلو شکست
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۸:۳٠ ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شیدا عزیز
بی تو امشب ، دارم آتیش می گیرم
تو نباشی ، تک و تنها می میرم
دل تنگم ، دیگه طاقت نداره
با خیالت ، دوباره جون می گیرم
تو نخواستی که به یادم بمونی
تو سکوت شب سردم بخونی
تو می خواستی پا بذاری روی قلبم
که شکستی ، دلمو ، خوب می دونی
کاش تو رو باز ندیده بودم ، دل از عشقت بریده بودم
هنوزم به پات نشستم ، یاد تو هستم
کاش تو رو باز ندیده بودم ، دل از عشقت بریده بودم
هنوزم به پات نشستم ، یاد تو هستم
یه روز هدیه داد ، عطش چشمات
به من خسته ، تب دستاتو
تا تو رو دیدم ، دل به تو دادم
غم بی کسی ، رفت از یادم
تو بگو چرا ، رفتی از پیشم
اگه بد کردم ، خوب تو می شم
جای عاشقی ، جای دل بستن
با یه اشتباه ، دلمو نشکن
با یه اشتباه ، دلمو نشکن
کاش تو رو باز ندیده بودم ، دل از عشقت بریده بودم
هنوزم به پات نشستم ، یاد تو هستم
کاش تو رو باز ندیده بودم ، دل از عشقت بریده بودم
هنوزم به پات نشستم ، یاد تو هستم
بی تو امشب ، دارم آتیش می گیرم
تو نباشی ، تک و تنها می میرم
دل تنگم ، دیگه طاقت نداره
با خیالت ، دوباره جون می گیرم
تو نخواستی که به یادم بمونی
تو سکوت شب سردم بخونی
تو می خواستی پا بذاری روی قلبم
که شکستی ، دلمو ، خوب می دونی
کاش تو رو باز ندیده بودم ، دل از عشقت بریده بودم
هنوزم به پات نشستم ، یاد تو هستم
کاش تو رو باز ندیده بودم ، دل از عشقت بریده بودم
هنوزم به پات نشستم ، یاد تو هستم
کاش تو رو باز ندیده بودم ، دل از عشقت بریده بودم
هنوزم به پات نشستم ، یاد تو هستم
کاش تو رو باز ندیده بودم ، دل از عشقت بریده بودم
هنوزم به پات نشستم ، یاد تو هستم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٩:٥۳ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
بی تو امشب
تو را ز شب هنگامی ادراک
مرا ز تجلای یک بار دیدن تو
تو را ز یک بار مرا رها کردن
مرا همه عمر منتظر ماندن
شب می آید سکوت همه را فرا می گیرد
سکوت جان من همه جا فریاد می زند
برگ سبز تن من زردی را از حفس است
لطیفی تن تو به هزار بار سبز تر از من
چگونه رفته ای که از خیالم نمی روی
کوها خسته اند از نگاه کردن من به آنها
ماه فریاد می زند تو را دگر نمی بینم در روی او
دستهایم دلتنگی می کنند برای گرمی تن تو
رفتنت یک روز بود انتظار در چشم من مانده
مرا این گونه عاشق تو بودن
تو را چگونه معشوقی برای من بودن
من از روی عشق خجالت می کشم
که صورتک او را دزدیدم هیچ نگفتم به او
اما عشق می ماند امروز به یادگار تن تو
افسوس که فردا نیستم عشق می ماند هر روز
اسم تو را ز دیوار خانه نوشته ام
زیباترین رنگ را از تن خیش گرفتم اسم تو را نوشتم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۸:۱٦ ق.ظ روز سهشنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
تو
دیوارهای خالی اتاقم را
از تصویرهای خیالی او پر می کنم
خدای من زیباست
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
که پشت هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم
من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
لای بقچه پیچ سجاده
رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت
حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٧:٥۳ ق.ظ روز سهشنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دیوارهای خالی
- من پذیرفته ام شکست خویش را /پندهای عشق دوراندیش را /من پذیرفته ام که عشق افسانه است/میروم از رفتن شاد باش / از عذاب دیدنم آزاد باش/ گرچه تو تنها تر از من میری /آرزو دارم تو هم عاشق شوی/ آرزو دارم بفهمی درد را /سردی برخوردهای سرد را

نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٧:٤۸ ق.ظ روز سهشنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شکست خویش
دلم گرفته است ، دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند ، چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرنده مردنی ست ، پرواز را به خاطر بسپار
پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنی ست
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٧:٤٦ ق.ظ روز سهشنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دلم گرفته
- در کوچه سار شب
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
-
به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
-
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
-
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
-
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
-
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
-
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
-
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
-
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
-
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
-
وگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٧:۳٤ ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
در کوچه سار شب
نمی دانم
چرا عاشق نباید آشکارا به مهمانی عشق برود ؟ نفهمیدم چرا عشق را زیر لب باید تکرار کرد؟
ندانستم چرا شوق را پشت پرده باید دیدار کرد ؟
نفهمیدم چرا حقیقت را بالای دار باید آویز کرد ؟
چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
از که بپرسم این چراها را ؟
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٩:٠٥ ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
نمی دانم
http://tickerbar.info/join_now.ghc?r=234332596
فرصتی استثنایی
با عضویت در سایت گرین هورس، مادام العمر و ماهیانه حقوق دریافت کنید
با کمی تلاش، تا آخر عمر با خیال آسوده زندگی کنید.
شما می توانید ماهیانه از 90000 تومان تا 92000000 تومان حقوق دریافت نمائید.
بله... ماهیانه حقوق ثابت نود و دو میلیون تومان دریافت کنید.
باور کنید جهت زندگیتون عوض میشه اگه یه بار و فقط یه بار مطالب این وبلاگ رو کامل و دقیق بخونید . هیچ غل و غشی در کار نیست. ذهنیت بد رو از خودتون دور کنید و شروع کنید به خوندن.
اول بخونید. حدس و گمان رو بذارید کنار! قضاوت و محاکمه رو هم بذارید واسه بعد !
این کار در سه مرحله ساده انجام می گیرد:
?- ثبت نام با لینک دعوت (با کلیک روی لینک آدرس عضویت و پر کردن فرم ثبت نام .البته توجه کنید شما هیچ پولی نمی پردازید ولی می توانید تا ماهیانه ???????? تومان حقوق دریافت نمائید.)
?- دانلود ticker bar ( یه فایله ??? کیلو بایتیه که پایین تر راجع بهش توضیح داده شده)
3- معرفی اعضاء و دریافت حقوق ماهیانه
مزایای این سایت :
1- شما در این سایت استخدام می شوید .
2- حقوق ماهیانه دریافت می کنید.
3- دوستانتان فقط از طریق لینک دعوت شما می توانند عضو شوند .
4- درآمد شما به صورت تصاعدی بالا می رود.
5- این سایت تنها سایتی است که سقف درآمد بالایی دارد. سقف درآمد این سایت ماهیانه مبلغ 100000 دلار ( چیزی در حدود ?? میلیون تومان . اونم در ماه !) است.
6- رشد زیر مجموعه های شما به صورت تعادلی نیست که یکی از امتیازات این سایت است که در کمتر سایتی دیده می شود .
7- ثبت نام دراین سایت رایگان است که بهترین مزیت آن است .
این سایت براساس جذب زیر مجموعه به شما پورسانت می دهد که پورسانت آنها مثل حقوق است یعنی دائمی است .
ممکن است از خود بپرسید که چرا این سایت اینقدر خوب پورسانت میده و آیا ور شکست نمی شه ؟ بلی سوال خوبی کردید باید بگویم که نه ! ببینید" اساس کار این سایت تبلیغات کمپانی های بزرگ جهان است و هر چقدر که این سایت بیننده و عضو بیشتری داشته باشد و مردم بیشتر با این سایت آشنا باشند این سایت تبلیغاتی معروف تر می شود و کمپانی های بیشتری تبلیغاتشان را به این سایت می دهند و این سایت بابت تبلیغات از این کمپانی ها که تعدادشان بی شمار است مبلغ کلانی از آنها می گیرد و درصدی را هم به اعضای خود می دهد و بقیه اش سود خودش است که اصل سود را شرکت گرین هورس می برد. البته نا گفته نماند که شما هم سود کلانی را می توانید داشته باشید."
عملکرد این سایت را می توان به حوض آبی تشبیه کرد که از یک طرف سطل سطل آب (سود سایت بابت تبلیغات) وارد حوض (صندوق سایت) می شود و از طرف دیگر پیمانه پیمانه آب ( حقوق و پورسانت اعضا ) از آن خارج می شود در این حالت نه تنها آبی از حوض کم نمی شود بلکه به آن اضافه نیز می شود .
تذکر: کلیک کنید تا ببینید در چند کشور گرین هورس را جدی گرفتند:( www.alexa.com)
طریقه پورسانت دهی در این سایت به صورت زیر است: ( باز هم می گویم که ثبت نام در این سایت رایگان است که بهترین مزیت آن است و هیچ ارزی از مملکت خارج نمی شود بلکه ارز وارد هم می شود پس نه تنها قانونی است بلکه کمک به اقتصاد کشور نیز هست.)
مراحل ( تعداد افراد مورد نظر و پورسانت حاصله از این تعداد افراد) :
level1 یا مرحله اول : 10 نفر پورسانت 1 دلار در ماه
level2 یا مرحله دوم : 100 نفر پورسانت 10 دلار در ماه
level3 یا مرحله سوم : 1000 نفر پورسانت 100 دلار در ماه
level4 یا مرحله چهارم : 10000 نفر پورسانت 1000 دلار در ماه
level5 یا مرحله پنجم : 100000 نفر پورسانت 10000 دلار در ماه
level6 یا مرحله ششم : 1000000 نفر پورسانت 100000 دلار در ماه
خوب ممکن است این سوال برای شما پیش بیاید که پول ما چگونه پرداخت می شود؟ بله . چه سوال خوبی ! پول شما به وسیله چک به آدرستان ارسال خواهد شد و چک را می توانید به راحتی با بانکهای طرف قرار داد آن که ( بانک ملی و بانک رفاه ) است بدون هیچ دردسری نقد کنید ( پیشنهاد من بانک رفاه است) باید بگویم این چک ها را به وسیله پست کلاس یک ایالت متحده برای شما می فرستند همچنین ماموران پست در ایران خدمات خودشان را ارائه می کنند و چک شما را به آدرستان می آورند و هیچ پولی از شما دریافت نمی کنند چون شرکت هزینه های پست آن را تقبل کرده است. پس مطمئن باشید که چک تان به دستتان خواهد رسید. البته باید آدرستان را دقیق بنویسید که در ادامه نیز به طریقه صحیح نوشتن آدرس محل سکونت اشاره خواهیم کرد .
شما می توانید بعد از این که 90 دلار کسب کردید تقاضای چک بکنید تا آنها چک را برای شما ارسال کنند.
معرفی شرکت: شرکت امریکایی Green Horse واقع در Manchester, NH 03100195 یکی از بزرگترین شرکتهای تبلیغاتی در دنیاست. یکی از روشهای تبلیغاتی آن، Network Marketing یا بازاریابی شبکه ای می باشد.برای کسب اطلاعات بیشتر میتونید به این سایت سری بزنید.
عملکرد شرکت: طبق سیاستهای اتخاذ شده توسط گرین هورس برنامه ای تحت عنوان TickerBar™ کاربران را بسوی دیدن تبلیغات هدایت می کند. این تبلیغات بصورت ارسال ایمیل از طرف گرین هورس نیز میباشد. کاربران هم این شرکت را به دیگران معرفی می کنند. در نتیجه کمپانی های بزرگی مثل EBay و Microsoft و IBM و ... به گرین هورس سفارش آگهی می دهند. توجه داشته باشید که ما هیچگونه جنس و کالایی نمیخریم.
درآمد شرکت: وقتی که شما عضو گرین هورس می شوید این شرکت تعدادی لینک از طریق برنامه تیکربار و ایمیل به شما می دهد. حالا خواه شما نگاه کنید یا نه، کلیک کنید یا نه، گرین هورس پول خود را از کمپانی مربوطه به ازای تبلیغات می گیرد. اما به شما پورسانت نمی دهد! چون این شرکت به ازای بازاریابی (معرفی به دیگران و زیرمجموعه گیری) پورسانت می دهد. پس با یک حساب سرانگشتی می توان پی برد که این شرکت چه سود کلانی میکند. در ادامه به نحوه ی پورسانت دادن گرین هورس خواهیم پرداخت.
سقف پورسانت: یعنی بالاترین پورسانت شرکت، که معادل ??? هزار دلار یا 90میلیون تومان در ماه می باشد. توجه کنید که اگر شما به کمترین پورسانتی هم برسید شما آن را ماهیانه دریافت می کنید. پس اینجا روشن می شود که چرا ما میگوییم شما استخدام می شوید.
Payoutحداقل: یعنی کمترین مقدار پورسانتی که شما باید گرفته باشید تا بتوانید درخواست چک کنید. که برای امریکاییان 60$ و برای سایرین 90$ می باشد.
طریقه ثبت نام :
درابتدا به آدرس زیر بروید تا وارد سایت شوید:
http://tickerbar.info/join_now.ghc?r=234332596
خوب حالا که کلیک کردید و صفحه ای باز شد در صفحه باز شده باید اطلاعات خواسته شده را به انگلیسی بنویسید در ضمن باید کل مشخصاتتان را کامل بنویسید . فرم ثبت نام را باید همانند پایین کامل کنید .
Email Address : شما باید آدرس ایمیل خودتان را دراین قسمت بنویسید
:First Name در این قسمت شما نام خود را بنویسید .
Last Name : فامیل خود را بنویسید.
Birthday : تاریخ تولد را به میلادی بنویسید نگران نباشید برای به دست آوردن تاریخ تولدتان به میلادی کافی است به تقویم مراجعه کنید معادل میلادی روزی که شما به دنیا آمده اید همون تاریخ تولد تان به میلادی است مثلا کسی که متولد 1 فروردین ماه است تاریخ تولدش به میلادی می شود 21 مارس . برای به دست آوردن تاریخ تولد هم به مثال روبرو توجه کنید مثلا اگر شما متولد???? هستید سن شما 21 سال می باشد ، تاریخ تولدتان به میلادی می شود 198? . یعنی از ???? ، ?? رو کم می کنیم .
Gender : که برای آقایان باید گزینه Male به معنی مرد و برای خانم ها باید گزینه Female به معنی زن انتخاب شود .
Own Credit Card : از آن جایی که ما در ایران زندگی می کنیم و کارت اعتباری بین المللی نداریم شما باید گزینه No را انتخاب کنید .
Country : در این قسمت باید کشور ایران را انتخاب کنید .
Do you Agree With The Terms Of Service: شما باید در این قسمت گزینه Yes را انتخاب کنید .
سپس روی Go To Step2 کلیک کنید تا به مرحله بعدی بروید اگر اطلاعات را درست وارد کرده باشید به مرحله بعدی می روید .
Password: در این قسمت شما باید یک رمز برای خودتان بنویسید (حداقل 6 حرف . حداکثر ?? حرف)
Confirm: در این قسمت همان رمزی که در قسمت Password وارد کرده اید را دوباره وارد کنید .
سعی کنید رمزی را که انتخاب می کنید را فراموش نکنید و قابل حدس زدن نیز نباشد
Question Password: از آنجایی که شما ممکنه رمز عبورتان را فراموش کنید سایت برای حل این مساله یک راهی را پیش روی شما گذاشته و آن هم این است که شما در موقع ثبت نام یک سوال به دلخواه خودتان برای خودتان مشخص می کنید بعد هم یک جواب به سوال خودتان می دهید این برای این است که اگر شما یک موقع رمز عبور خودتان را فراموش کردید سایت می یاد و اون جوابی را که در موقع ثبت نام وارد کرده بودید را از شما می پرسد و در این صورت کمپانی رمز عبور شما را در اختیار شما قرار می دهد مثلا من در پایین نام شهر خودم را از خودم سوال کرده ام
What Is My Name City که مثلا این می شود. یک سوال که باید نوشته شود .
Password Answer: در این باید جواب سوالی را که از خودتان پرسیده اید را بدهید مثلا در بالا که از خودتان نام شهر را سوال کردید در این قسمت نیز باید جواب آن را مثلا Tehran بدهید .
ولی آسانترین راه اینه که اگر رمز عبورتونو فراموش کردید از گزینه Forgot Password استفاده کنید و پس از وارد کردن ایمیلتون (که همون ایمیلی هست که موقع ثبت نام وارد کردید) و تائید رمزتون به آدرس ایمیلتون ارسال می شه.
در بخش بعد شما باید ساعت محل سکونت خودتان را برای سایت مشخص کنید برای ما ایرانی ها باید گزینه Middle East Time انتخاب شود. اگر در کشور دیگری به غیر از ایران زندگی می کنید کافی است که داخل گزینه ها را ببینید که کدام یک از ساعت ها با ساعت فعلی شما یکی است و آن را انتخاب کنید
Phone Number :در این قسمت شماره تلفن خودتان را وارد می کنید. دقت کنید که شماره را درست مشخص کنید چون ممکن است قبل از ارسال پول از طرف کمپانی با شما تماس بگیرند توجه کنید که باید به ترتیب از چپ به راست ابتدا کد کشور بعد کد شهر بعد هم شماره تلفن منزلتان را بنویسید مثلاً 12345678- 21-98
Spoken Language: در این قسمت از شما زبان گویش اولتان را سوال می کند که شما باید گزینه Persian را انتخاب کنید .
Language Secondary: در اینجا زبان دومی که با ان آشنا هستید را انتخاب می کنید که باید گزینه English انتخاب شود.
Street Address: این بخش مهم است دقت کنید. در صورت اشتباه بودن آدرس تضمینی برای دریافت چک وجود ندارد. اگر آدرس منزلتان عوض شد، مشکلی نیست. قابلیت ویرایش پروفایل را دارا می باشد. نحوه ی درج آدرس به انگلیسی به صورت زیر میباشد:
پلاک = no (پلاک 17 = no17)
واحد = Unit
طبقه = Floor
ساختمان = Bldg
کوچه = Alley
خیابان = St
خیابان بزرگ = Ave
بلوار = Blvd
میدان = Sq
چهارراه = Cross
بعد از = After / قبل از = Before
شرقی = East / غربی = West / شمالی = North / جنوبی = South
جاده = Rd
بطور نمونه: ( توجه داشته باشید که درج آدرس به زبان انگلیسی برعکس است. یعنی ابتدا طبقه و سپس پلاک و همین طور تا آخر )
خیایان پاسداران ۲۱ - کوچه شهید شیرودی - پلاک ۲۳
Pasdaran 21 ST - Shahid Shirodi Alley - No. 23
(لازم به ذکر شهر و استان نیست.)
City/Region: در این قسمت هم نام شهر خودتان را بنویسید .
State/Province : نام استان شما .
Zip Postal Code : کد ده رقمی پستی خودتان را بنویسید(ایران)
در قسمت بعد هم نوع حرفه تان سوال می شود : مثلا دانشجو یا دانش آموز Education/Training و اگر هم نمی خواهید مشخص کنید گزینه Other به معنی دیگر را انتخاب کنید
Income : در این قسمت میزان درآمدتان را انتخاب کنید که می توانید گزینه $24,999 را انتخاب کنید .
حالا روی گزینه Go To Final Step کلیک کنید تا به قسمت آخر بروید.
قسمت سوم: روی گزینه Active Account کلیک کنید تا اکانتتان یا همان جایگاهتان فعال شود خوب ثبت نام تمام شد
ثبت نام به پایان رسید . شما هم اکنون اولین گام را به سوی موفقیت برداشته اید!
خب بعد از این که ثبت نام تمام شد از طریق گزینه Member Login می توانید وارد صفحه خودتان شوید یعنی بعد از کلیک بر روی Member Login در قسمت Address Email آدرس ایمیلی که در فرم ثبت نام را وارد کرده بودید در اینجا وارد کنید و در زیر آن یعنی قسمت Password رمز عبوری که در فرم ثبت نام وارد کرده بودید را در این قسمت وارد کنید و بعد روی Login کلیک کنید .
در صفحه ای که باز می شود اطلاعاتی در مورد تعداد زیر مجموعه ها در آمد شما در ماه و ... داده شده است در پایین همین صفحه یک لینک شبیه همین لینکی که شما برای عضو شدن روی آن کلیک کرده بودید وجود دارد که بالای ان نوشته شده است:
Your Automatic Referral URL is:
http://tickerbar.info/join_now.ghc?r=234332596
آموزش اولیه:
ابتدا باید بدانید چگونه وارد فضای کاری خود شوید. ابتدا به سایت گرین هورس بروید و قسمت لوگین اعضا را کلیک کنید. ایمیل و پسورد خود را وارد کرده و اینتر بزنید. این فضای کاری شما هست. نوشته ی قرمز رنگ را ببینید:
You have 0 members in your downline: به این معنی که شما هنوز زیرمجموعه ندارید.
وسط صفحه را نگاه کنید:
TickerBar™ Referral ID: این گزینه آی دی شما در گرین هورس را نشان میدهد . مثلا آی دی من 226854232 میباشد.
Your Total Earnings: مجموع کل پورسانتهای گرفته شده را نشان میدهد.
This Years Earnings: میزان درآمد شما در سال جاری.
This Months Earnings: میزان درآمد شما در ماه جاری.
Today’s Earnings: میزان درآمد شما در امروز.
Total Amount Paid: مجموع پورسانتهای پرداختی به شما.
Account Balance: میزان پورسانتهای باقیمانده که هنوز دریافت نکردید.
People in your downline: تعداد افراد زیرمجموعه شما.
Your Automatic Referral URL is: لینکی که باید به دیگران عرضه کنید تا دیگران با کلیک روی آن و ثبت نام زیرمجموعه شما شوند.
جدول آبی رنگ پایین صفحه هم نشان دهنده ی موقعیت افراد زیر مجموعه شماست. مثلاً اگر کسی زیرمجموعه شما شود در خانه 1 قرار میگیرد و اگر کسی زیرمجموعه ی زیرمجموعه شما شود در خانه 2 قرار میگیرد که نفر دوم زیر مجموعه شما نیز می باشد.
سمت چپ صفحه را نگاه کنید:
Account information: اطلاعات مربوط به اکانت شما شامل میزان پورسانت و تعداد زیرمجموعه ها و ... (همین صفحه ای که در آن هستید)
FAQ: سوالات متداول کاربران. (نسخه فارسی در وبلاگ موجود می باشد)
TickerBar™ options: تنظیمات برنامه تیکر بار ( انتخاب نوع تبلیغاتی که می خواهید ببینید)
Download TickerBar™: دانلود برنامه تیکربار به حجم ??? کیلوبایت.
Webmasters: در این قسمت مدیران سایت یا وبلاگ میتوانند بنرهای گرین هورس را بگیرند که مقصد این بنرها لینک مربوط به ثبت نام از طریق شماست. البته میتوانید هر آدرس دلخواه دیگری به آن بدهید.
User Information: اطلاعات پروفایل شما. مثل آدرس منزل و شماره تلفن و ... اگه هرکدام از مشخصات شما مثل آدرس تغییر کرد، از طریق این میتوانید آن را اصلاح کنید.
Delete account: اکانت شما را حذف میکند. (استعفا!)
Logout: خارج شدن از فضای کاری.
Home: سایت گرین هورس.
چگونه کسی را زیرمجموعه خود کنید؟!! خیلی ساده ! شما باید با روشهای گوناگون Referral URL خود را به دیگران عرضه کنید. مثلاً لینک ریفرال شما اینگونه است:
http://greenhorse.com/join_now.ghc?r=XXXXXXXXX
که جای ایکس های آخر، عدد آی دی مربوط به شما قرار دارد.
سه شرط لازم (نه کافی) برای جذب زیر مجموعه عبارتست از:
ـ داشتن اطلاعات کافی (یعنی مطالعه آموزشها در این وبلاگ)
ـ دسترسی آسان اعضا به شما ( داشتن وبلاگ – آیدی یاهو برای پشتیبانی )
ـ تلاش برای افزایش بازدید ( به وسیله سیستمهای تبلیغاتی و افزایش رتبه در موتورهای جستجو )
اکنون نوبت به ترفندهای جذب زیرمجموعه می رسد. که در دو بخش ساخت وبلاگ و افزایش بازدید ارائه می شود.
می خواهم طبق جدول پورسانت گیری گرین هورس که در قسمت «معرفی شرکت گرین هورس» درج شده است، مدت زمان لازم برای رسیدن به پورسانت میلیونی را تخمین بزنیم.
این نکته را همه می دانیم که اعضای جدید گرین هورس باید 10نفر اولیه را در مدت 60 روز یا دو ماه پیدا کنند.
اگر واقع بین باشیم: با توجه به اینکه روند رشد مجموعه یکنواخت نخواهد بود و با توجه به فرهنگ حاکم بر جامعه و همچنین این که 60% کاربران شبکه، اینترنت را فقط چت می دانند، پی می بریم که برای رسیدن به رقمهای میلیونی واقعاً باید عرق ریخت. پس برای اینکه تلاش شما بی ثمر نباشد و مجموعه تان قادر به رشد باشد شما باید سعی کنید ماهیگیری را یاد بدهید نه اینکه ماهی را در دهان زیر مجموعه خود بگذارید !
من در اینجا به شما قول می دهم اگر تلاش کافی کنید و ترفندهای جذب زیرمجموعه را خوب اجرا کنید و خیلی هم بدشانس باشید در 4 تا 6 ماه آینده به رقمهای میلیونی برسید. فقط و فقط به خود شما بستگی دارد که چقدر برای خودتان و این کار ارزش قائل باشید.
افرادی که در نصب برنامه ticker bar دچار مشکل میشوند: جای دیرکتوری فایل رو عوض کنید ( یعنی مثلاْ از درایو C به D منتقل کنید) و دوباره هنگام اتصال به اینترنت نصب کنید.
(( نکته ای در مورد ticker bar : مواقعی پیش می آید که فایل تیکر بار را از سیستم (Uninstall) یا پاک کردید و بعد برای(install) یا راه اندازی مجدد دچار مشکل می شوید وخطا نشان می دهد که برای حل آن اول باید فایل UnDeploy ازپوشه یا فولدر (WINDOWS) سیستم حذف کنید بعد مجددا تیکر بار را راه اندازی کنید تا مشکلتان برطرف شود .یا در بعضی اوقات در هنگام نصب فایل پیام خطا می دهد که در بعضی اوقات برنامه های امنیتی متصل به سیستم یا فایلهای حذف شده ویندوز یا ویروسهای موجود تداخل در دانلود و اجرای برنامه می کنند شاید باعث خاموش شدن سیستم هم شوند که باید ویندوز جدید بریزید و کار خود را دنبال کنید الیته تا میتوانید قبل از ثبت نام سعی کنید از سلامت سیستم خود مطلع باشید یعنی مطمن ازاینکه از ویروس و خطا و فایلهای حذف شده ویندوز عاری باشد پس قبل از ثبت نام سیستم را ویندوز جدیدبریزید یا تعمیر کنید و سیستمهای امنیتی بی ارزش به آن اضافه نکنید. در واقع آنتی ویروس سیتم شما گاهی مشکل سازه . می تونید موقع نصب تیکر بار غیر فعال یا پاکش کنید و بعد دوباره انتی ویروس نصب کنید. ))
توجه داشته باشید در صورتی که تیکربار را هنگام اتصال به اینترنت اجرا کنید? اکانت شما معتبر میشود.
سؤالات متداول مهم :
?) آیا من میتوانم چندین اکانت داشته باشم؟ این موضوع کاملاً ممنوع و بطور شدید کنترل میشود. اقدام و مبادرت در ایجاد چندین اکانت به منزله ی حذف شما از سیستم و تسلیم پورسانتهای شما به نفع گرین هورس می باشد.
?) من کی به پورسانت میرسم؟ هنگامی که حساب شما به 90$ درماه رسید. برای کاربران امریکایی 60$. 60روز بعد از درخواست چک.
?)من میتونم از سیستمهای دیگه ای که درآمدزا هستند استفاده کنم؟ بله. تیکربار تنها یک برنامه است که قسمت کوچکی از بالای مانیتور شما را میگیرد. و روی بنرها و دیگر سیستمها تأثیر نمیگذارد.
?) سن لازم جهت شرکت در این سیستم؟ 18 سال به بالا. افراد بین 13 تا 18 با اجازه از والدین.
10)آیا کلیک روی تبلیغات موجودی مرا افزایش می دهد؟ خیر. این لینکها صرفاً جنبه ی تبلیغات دارند و اگر لینکی را مورد علاقه دیدید کلیک کنید.
?)آیا تیکربار بر سیستم عامل مکینتاش کار میکند؟ فعلاً نه.
?) دارندگان webTV چطور؟ آنها هم نمی توانند.
?)آیا از تیکربار میشود در یک کامپیوتر دیگر استفاده کرد؟ بله.
قوانین گرین هورس :
1) کسی به هیچ عنوان حق ثبت نام بیش از یک بار از طریق یک کامپیوتر را ندارد و مبادرت در این کار به معنای حذف همیشگی اکانت و آی پی شما از سیستم گرین هورس خواهد بود. پس خواهر و برادر شما نمی توانند که از طریق کامپیوتر شما عضو شوند.
2) دانلود و اجرای برنامه تیکربار جهت معتبر شدن اکانت شما الزامی است. مکان مورد استفاده از برنامه مهم نیست یعنی برنامه را میتوانید در هر کامپیوتری اجرا کنید. ( این برنامه فقط برای شماست .به عبارتی منحصر به فرد است )
3) به کسانی که به تنهایی عضو شده اند پورسانت تعلق نمی گیرد.
4) کلیک بر روی آگهی ها به معنای افزایش پورسانت نخواهد بود.
5) مهلت برای پیدا کردن 10 نفر 60روز خواهد بود.
6) مشخصات باید صحیح و مطابق شناسنامه وارد شود.
7) به ازای هر یک ساعت اتصال تیکربار به اینترنت شما 1 سنت دریافت میکنید. البته در آمد شما از این راه نیست ! پورسانت به ازای جذب زیرمجموعه راه اصلی در آمد زایی شماست . پس ذهن خود را متوجه این موضوع کنید.
8) برای جذب زیرمجموعه باید لینکی که از شرکت میگیرید به روشهای گوناگون به دیگران عرضه کنید.
9) برای دریافت حقوق، باید پورسانت هایتان به حد نصاب برسد. یعنی برای امریکاییها 60$ و برای دیگر مردم جهان 90$. آنگاه لینک مربوط به سفارش چک برای شما فعال خواهد شد.
10) چکها متعلق به بانک CHASE MANHATTAN BANK میباشد که شما میتوانید در بانک ملی یا رفاه آن را پاس کنید
در یک کلام ؛ چرا گرین هورس برتر است؟
_ عضویت کاملاً رایگان
_ ارسال پورسانت ها به آدرس منزل شما
_ عدم خروج ارز از کشور
_ چکها متعلق به CHASE MANHATTAN BANK طرف قرار داد بانکهای ملی و رفاه
_ عدم نیاز به تعادلسازی یا توازن سازی یا تناسب سازی در زیر مجموعه گیری ( به این معنی که در زیرمجموعه گیری طرف چپ یا راست نداریم بلکه زیرمجموعه مرحله ای میباشد )
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:٢۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
- و را دوست می دارم
در کوچه باغها بوی لیمو می آید
بوی سیب گلاب
بوی ریحانی که در لا به لای ذهنم می بارد
و مرا سر شار از پروانه می کند
بهار را با تو شکوفه می زنم
و سفره هفت سین من
پر از پیچگ و یاس می شود
تو را از خدا عیدی گرفتم
لای یک نیلوفر آبی
رو به سوی طلوعی زرد و نمناک
هنگامی که عطر نعنا در فضا می رقصید
و من به شفافیت تو اقتدا کردم
تو را دوست می دارم
به مردم مردابهایم سنگ می اندازم
هر لحظه ام را جلوی قدمهایت قربانی می کنم
و در تلاطم سرخی که سا خته ای باران می کارم
تو را دوست می دارم
آن زمان که در جمعیت اندوه مرا به نام خواندی
و مرا با روح نجیب آیینه پیوند زدی
دیگر هر غروب، رو به قبله ای که همیشه نورانی است
به احترامت سکوت می کنم
حالا ببین!
یک کبوتر دیگر در من می روید
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:۱٠ ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
باغها بوی لیمو
- دلم در حسرت یک بی ریای مهربان ماندست کسی ما را ، نمی پرسد کسی ما را ، نمی جوید کسی تنهایی ما را نمی گرید بی ریای دلم در حسرت یک دست، دلم در حسرت یک دوست، دلم در حسرت یک مهربان ماندست کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی کدامین آشنا آیا به
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٩:۳۳ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دلم در حسرت
- روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به یاد داشته باشید که من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۸:۳۳ ق.ظ روز سهشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
بهشت و جهنم
- آسمانی اگر عاشق زمینی شود، زمینگیر میشود...

-
وفادار باش به خاک
به چهار وجب خاکی که سهم تو نیست و سهم هیچ کس نیست
ملک تو نیست و تو صاحب هیچ نیستی
نه صاحب زمینی و نه آسمان
تو فقط مالک زمانی، زمانی که میگذرد
سهم تو زمان است، در این مکان، با خاطراتی که می سازی از فریب و نیرنگ، از راستی و نیکی، از اسطوره تا عادت، از خیانت و دروغ تا دروغ های دیگر و خیانت های دیگر...
معنی زندگی را از خیانت آغاز میکنیم
از خیانت به خدا و به خود
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۱٤ ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
وفادار باش به خاک


-
بی کلام اینجا باش. آخر اینجا بودن، نیست محتاج صدا. بودنت با دل من، بی صدا هم زیباست.*...... ..... نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگتر! فقط میدانم در آغوش منی بی آنکه باشی و رفتهای بی آنکه نباشی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:۱٥ ق.ظ روز سهشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
بی کلام اینجا باش
- من که تسبیح نبودم , تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره ی تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته ی خود خندیدی
از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود , خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی
قلب صد پاره ی من مهره ی صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن , رشته ی ایمان دلم پاره شده است
من که تسبیح نبودم , تو چرا چرخاندی؟
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٤٧ ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
- زندگی فرصت بس کوتاهیست .....
تا بدانیم که مرگ ...
آخرین نقطه ی پرواز پرستوها نیست ....
مرگ هم حادثه است .....
مثل افتادن برگ ....
که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک ....
نفس سبز بهاری جاریست .....
من به اندازه ی چشمان تو غمگین ماندم ....
و به اندازه ی هر برق نگاهت به نگاهی نگران .....
تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۱٩ ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
زندگی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:۱٥ ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
اعدام
واسه گفتن عشقم دوباره دلم میگیره
واسه خوندن از تو دوباره گریم میگیره
برای گفتن اسمت دوباره صدام میگیره
برای دیدن چشمات تن سردم جون میگیره
میخونم با چشم گریون برا تو ای مهربونم
تا بدونی که بجز تو با کسی من نمیمونم
دوباره خودکار آبیم روی کاغذام رون شد
دوباره قصه دردام واسه تو یه همزبون شد
میدونستی که چقدر دلم برای تو میمره
میدونستی که چقدر چشمای من واست اسیره
میدونستی بی تو من آروم ندارم
میدونستی واسه تو یه بی غرارم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٤۸ ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
واسه گفتن عشقم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٠٢ ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
نبرد بین انسانهای

- دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را
...تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
...
...
بس گل شکفته می شود این باغ را ولی
کس بی بلای خار نچیده است از او گلی
حافظ مدار امید فرخ زین مدار, کو
دارد هزار عیب و ندارد تفضلی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٧:٥٩ ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
amoo hafez
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:٥۱ ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
بستر اشک

- گریه نمیکنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو بهم میزنه
مرد برای هضم دلتنگیاش
گریه نمیکنه قدم میزنه
گریه نمیکنم نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که
یهو میون زندگی افتادم
یه ماجرای تلخ ناگزیرم
یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی
بازم همون تلخی نابو داره
اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو بهم میزنم
گریه که سهله زیر چتر شونش
تا آخر دنیا قدم میزنم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:٠۳ ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
تا آخر دنیا قدم میزنم

- می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خودخواهیه، دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری، از چشم هات معلومه
یکی اون جاست شبیه من، یک دیوونه
که بیش تر از خودم، قدرتو می دونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی، چه شیرینه
گذشتن
تازه می فهمم
تو رو می خوام، تموم زندگیم اینه
دارم می رم، ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی
همین بسه برای من
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:٠٠ ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
!نمیرسه به تو حتی صدای من

- چه جراتی پیدا می کند انسان، هنگامی که اطمینان می یابد، دوستش دارند
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٥٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دوستش دارند

- عقاید نوکانتی از آن من
شقایق نرماندی از آن تو
حلاوت و بیصبری از آن من
عشق پانزده سانتی از آن تو
ماکارونی، تمبر هندی از آن ما
خیابان شهید قندی از آن ما
قبری که بهش میخندی از آن ما
ذکاوت و رندی از آن ما
ز سفره چه میجویی
حاتم من با خودت چه میگویی
خاتم من دیگه واسه چی میجویی
ماتم من بابا تو چه پر رویی
خاتم من
اسبتو کجا میبندی
بوبوی من به چی تو دل میخندی
کوبوی من آقا به مویی بندی
سرور من خانوم به چی پابندی
شربر من
کوکوی دو شب مانده از آن ما
کپی پدر خوانده از آن ما
خلقت ناخوانده از آن ما
کپی پدر خوانده از آن ما
دولت شرمنده از آن ما
کلفتی پرونده از آن ما
ملیپوش بازنده از آن ما
دولت شرمنده از آن ما
انتخاب سازنده از آن ما
شاید که آینده از آن ما
حلاوت بی صبری از آن من
هر چی تو دلت خواندی از آن تو
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٤٦ ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
عقاید نوکانتی

-
یک روز آفتابی،خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود.
.
.
در همین حین، یک روباه او را دید
روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند
و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد
در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.
گرگ : خرگوش این چیه داری می نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
.
.
.
حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره
.
.
.
در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه
و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود
در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.ـ
.
.
نتیجه
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد
هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید
.
تنها چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٦:٥٤ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
پایان نامه خرگوش

-
گفتند باران که می بارد خدا مهربان می شود
.
به امید رحمت دست به آسمان دراز کردیم
.
حاجتمان که بر آورده نشد هیچ . سرما هم خوردیم
.
پس یا مردم چرت می گویند یا خدا اهل شوخی شهرستانی ست
.
.
به گمانم فرادا که بیدار شوم سوسک شده ام
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٦:٥۳ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
سوسک سرماخورده

-
کوه ها صلابت خود را به زمین بخشیده اند
و من نیایشگرانه
در معبد زمان
به نماز ایستاده ام
گویی لحظه ها افترق جسم و جان را به ارمغان اورده اند
هیچ دست را
یارای محبت به دیگر دست نیست
وهیچ دیده را
یارای عمیقانه نگریستن
زمان مصلوب ثانیه هاست
و من اسیری در خفقان فضایی سربی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٦:٤٦ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
مصلوب
- آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:٤٩ ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
غرور

-
میخواهم
وقتی که مرگ میآید
همه چیز چون امروز باشد
شبی وسیع و شیری و ساکن
و بخصوص میخواهم
همه چیز حسابی آرام باشد
تا برای آخرین بار
نفس زمین را بشنوم
آنگاه که آرام
دستان عاشقی که مرا به دنیا پیوند میدهند
از من جدا میشوند
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۱٤ ق.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
مرگ
-
شیدا
-
-

-
دیشب برای اخرین دیدار
چشمانم را روبه تو باز کردم
و به چشمان تو خیره شدم
و از ته دل برایت حرفت زدم
و تو با ارامش تمام به حرف هایم گوش دادی
کاش میشد دستانت را در دستانم بگیرم
کاش میشد تو را در باغچهء کوچک دلم می کاشتم
تا تمامه تاریکی های دلم را روشن کنی
کاش میشد که ماله من باشی
کاش
میدانم , میدانم
باز زمان رفتن است
منتظرت میمانم ای ستاره ی تنهایی من
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۱٠ ق.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شیدا
- نگاهت رنج عظیمی ست ، وقتی به یادم می آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام

نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:٥۸ ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
رنج

-
« من همه ی خوبیها را در چهار کلمه برایت جمع می کنم »
حضرت آدم (ع) عرض کرد: پروردگارا ! آن چهار کدامند؟»
خداوند فرمود: « یکی برای من است ؛ یکی برای تو ؛ یکی میان من و تو
و دیگری میان تو و مردمان است
حضرت آدم (ع) گفت: پروردگارا ! آنها را برای من بیان کن.
خداوند فرمود:
قرار ندهی« اما آنکه برای من است ؛ آن است که پرستش کنی مرا و برایم شریک
و اما آنکه برای توست ؛ این است که پاداش عملت را در محتاج ترین وقت به تو بدهم
اما آن که میان من و توست : بر تو دعا کردن و بر من اجابت نمودن است
و آنکه میان تو و خلق است ؛آن است که آنچه را بر خود می پسندی بر دیگران هم بپسندی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥۳ ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
حضرت آدم (ع)

- گاهی که دلم
به اندازهء تمام غروبها می گیرد
چشمهایم را فراموش می کنم
اما دریغ که گریهء ، دستانم نیز مرا به تو نمی رساند
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد
از چهل فصل دست کم یکی که بهار است
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤۸ ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دلم
- شعر ِمرگ

-
عمر کامیاب را فنجانی ساکی بیش نبود
چهل و نه سال زندگی که به رویایی گذشت
من نه می دانم زندگی چیست, نه مرگ
سال ها در پی هم به رویایی گذشت
از بهشت و جهنم گذر کردم
رها از ابرهای وابستگی
به انتظار طلوع مهتاب می نشینم
.
.
Even a life-long prosperity is but one cup of sake;
A life of forty-nine years is passed in a dream;
I know not what life is, nor death.
Year in year out-all but a dream.
Both Heaven and Hell are left behind;
I stand in the moonlit dawn,
Free from clouds of attachment
Uesugi Kenshin
1530-1579
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۱٢ ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شعر ِمرگ

-
گُل ِ کوچک
اما اگر می توانستم دریابم که تو چیستی!ا
ریشه و همه, و همه در همه... ة
می توانستم دریابم که خدا و انسان چیست!ا
.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٠٦ ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
گُل ِ کوچک
- مگر چشم خِـــرد بگشاید و چشم سرم بندد

-
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:٥٧ ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
چشم خِـــرد

- یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه ،همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش ،اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، با نشد ، با نداره
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:٤٩ ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
یک چشــم اشـــک و تگ
یک دهـــان خـــنده
-
-
تا کی عاشق باشم و از عشق دور ؟؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور...؟
تا کی باید به خاطره دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من رساند نزدیک و نزدیک تر کند
تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز مرغ عشق را بشنوم
و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد
و تا کی باید با دستهای خالی و با آغوش سرد با دلی خالی از آرزو و امید با چشمانی
خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید صدای مهربان تو را بشنوم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:۱۳ ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
تا کی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:۱٠ ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شیدا
- آسمان را قسمت کردند:
.....تکه ای برای برکه
.....تکه ای برای رود
....تکه ای برای دریا
دلم را قسمت کردند:
..........تکه ای برای تو
....تکه ای برای تو
......تکه ای برای تو 
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:٠٧ ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شیدا

-
آزادانه بیندیش.
بردباری را بیاموز.
بیشتر خنده رو باش.
لحظات ناب را دریاب.
پیام پروردگار را به یاد داشته باش.
دوستانی نو به دست اور.
دوستان پیشین را دوباره کشف کن.
به انها بگو به انچه که میکنی عاشقی.
به ژرفی احساس کن.
گرفتاری را فراموش کن.
دشمن را ببخش.
امیدوار باش.ببال.دیوانه شو.موهبت ها را بشناس.
معجزه ها را ببین.
کاری کن که همه به حقیقت بپیوندند.
نگرانی را گو مباش.
ببخش و ایثارکن.
اعتماد کن تا به دست آری.
گل بچین و هدیه کن.
به پیمانت وفا دار باش.
رنگین کمان ها را بجوی.
به اختران خیره شو.
در همه چیز زیبایی را ببین.
سخت کوش باش و خردمند.
بکوش تا بفهمی.
عمرت را با مردم تقسیم کن.
برای خود زمان را بساز.
بخند از صمیم دل.
شادی را بگستران.
بخت را بیازمای.
دل بسپار.
بگذار دیگران با تو همراه شوند.
نو ها را بیازمای.
آهسته رو.
نرم خویی پیشه کن.
خود را باور کن.
به دیگران اعتماد کن.
در آمدن آفتاب را بنگر.
به آهنگ باران گوش کن.
گذشته ی خویش را به یاد آر.
گریه کن اگر بدان نیاز داری.
به زندگی اعتماد کن.
ایمان داشته باش.
از شگفتی لذت ببر.
دوست را راحت جان باش.
اندیشه های نیکو داشته باش.
به لغزشها خوش امد گو.
از انها بیاموز.
و زندگی را ستایش کن.
جان میشلسن
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٧:٢۱ ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
((در همین لحظه از زندگی))

-
روحی در درون توست که به لمس ستارگان تواناست.
نیرویی در توست که می تواند به هدفهایت برساندت.
و
رویاهایت را جامه حقیقت بپوشاند.
از سرزنش دیگران و رقابت و تصمیم های نادرست بیم به خود راه مده.
از هر تجربه باید دانشی اندوخت.
به خود ایمان داشته باش و با اطمینان پیش رو
با این باور که شایستگی خود را نشان دهی
درست همان گونه که آفریده شده ای
تا
وجودی یگانه باشی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٧:۱٢ ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شایستگی هایت را باور کن

- هر روز طلوع آفتاب غزال میداند باید سریع تر از شیر بدود تا شکار نگردد،
هر روز صبح با طلوع آفتاب ، شیر میداند باید سریعتر از غزال بدود تا او را شکار کند ،
مهم نیست غزالی یا شیر مهم اینست که با طلوع آفتاب برای زنده ماندن باید دویدن را آغاز کنی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۱٠ ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
غزالی یا شیر
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٧ ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
اینچنین

-
گرم نگاه ترا
تاب نمی آورم آفتاب
...آبم کن
.
.
.
.
...خرابم کن
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٥ ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دیگه بسّمه
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٤ ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
سفر

-
،چشم گذاشتم برای پیدا کردنت
،و تو رفتی برای همیشه قایم شدنت
...ولی من هنوز میشمارم با چشما ن بسته ام
...،یک ، دو ، سه
دل ِ چشمانم طاقت ندیدنت را ندارد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٢ ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
برای پیدا کردنت

-
مهربان تر که بودی
پیدایت میکردم ، همین دورو بر ها
نقاشی میکردیم آرزوهایمان را
روی صندلی اتوبوس
دنیامان نمی رسید هیچگاه به ایستگاه آخر
این روزها...
هیچ اتوبوسی تو را به این ایستگاه نمی آورد
هر روز بودنت را جا میگذارم
روی صندلی های سرد
حالا ،
من مانده ام و آب نباتی که...
شیرین نمیکند
دهان لحظه های بی تو را
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥۸ ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ایستگاه

- تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سال ها است که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥٢ ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
تو

- گفتی زیر نور ماه که راه می روی تنها نیستی،سایه ات سیگار می کشدو توخاکسترش را می تکانی.سال ها و شاید قرن ها از همین یک ثانیه ی قبل می گذرد و من با خودم فکر می کنم.برای منی که بیشتر یک سایه ام تا یک سیگار چه کسی قدم میزند و چه کسی خاکسترم را می تکاند؟
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤۸ ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
نور ماه

-
دیگر خودم را نمی نویسم
جلوی چشمانی اینگونه بی شرم
و دستانی که حیا را دریده اند
و حرمت ها را جویده اند
با دندان هایی گرگ صفت
...
این کاغذها امن نیستند
برای خط خطی های دختری شبیه به مریم
سپیدیش همان کف ِ روی آب ِ سیاه و کثیف
...
قداست ِ کلمه ها اینجا از یاد رفته است
کسی قدر این قلمی که می شکند از تلخی
و گاه بغض می کند و خیس می کند گونه را
نمی داند ، نمی فهمد و نمی شناسد
...
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:۱٢ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
اینجا خودم را نمی نویسم دیگر
-
-
تا ته لکه تاریک کننده روحم
رفتم
در اوج حرارت کوره آتش شیطان
سوختم
نهایت تلخی ِ گزند ِ یک لذت را
چشیدم
تمام چرک ِ زخم قدیمی ِ عمیق ِ وجودم را
مکیدم
روز داغ تنهایی را تا شب ِ بی کسی
خزیدم
تمام سرازیری جهنم ذهن را یکسره
دویدم
مریم را برعکس ، تا آخر
طی کردم
همچون کشی
تا آنجا که می شد کش آمدم
دور شدم از خودم
رها کردم خود را
مثل ِ دگرگونی های گاه و بی گاهم
که همیشه پنهانی بود
این بار ولی
چقدر دیر قصد آفتابی شدن دارد
با شدتی بیشتر از پیش
به مریم رسیدم
چه ساده مجذوب می شدم
در تماشا خیره مانده بودم
در حساسیت خود شناور بودم
ناگاه دیدم مریم را در روح ِ فرستاده
فضا آزاد بود
می شد پابرهنه راه رفت
ساده و هموار
همه ی منی که گم کرده بودم
در فرستاده چقدر خوب مانده بود
خوب ِ من را نشانم داد
زلال است آنقدر
که مریم را
حقیقی
واقعی
می نمایاند
فرستاده بازتابی از مریم است
بهترین خویشتن ِ خویشم را
در او یافتم
و ستایش هر بازتاب را آموختم
هوای صبح در میان افکارم نشست
تمام رویاهایم که به بیابان راه داشت
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:۱٠ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
لکه تاریک

-
باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:٠۸ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
تورو پیدا کنم

-
درست از زمانی که حوا به آدم یک سیب داد،همیشه سوءتفاهم میان مردها و زن ها بر سر هدیه دادن وجود داشته است
.
تمامی ِ زن های خشن از مردان مهربان خوش اخلاق تر هستند
.
بزرگترین مشکل زنان این است که همیشه در تلاشند تا خودشان را با تفکرات و تئوری های مردان درباره ی زنان تطبیق دهند
.
مردان ِ خودخواه به دختری که تازه احساسش را بیان کرده است اعتماد نمی کنند و برای ارضاء خودخواهیشان مرتب او را سوال پیچ می کنند
.
یک دختر عاقل و متوسط به خوبی می داند که باید از زیبایی بیشتر از عقل برخوردار باشد چرا که می داند مردان ِ متوسط بیشتر اینکه فکر کنند،می بینند
.
مردان مانند شغال هستند...ولی شما برای محافظت از خودتان در مقابل ِ بقیه مردان به یکی از آن ها نیازمندید
.
تنها مردی که هر زنی می تواند به آن تکیه کند پدرش است
.
شک زنان بیشتر از حتم مردان قابل اعتماد است
.
معمولا مردها عاشق زنی می شوند که از پس همه ی کارها برمی آید
.
اصولا مردها زنانی را محترم می شمارند که آن ها را به تفکر وامی دارند...زنی را دوست می دارند که اذیتشان می کند...دختری را می پرستند که آن ها را به خنده بیاندازد...اما با زنی ازدواج می کنند که آن ها را گول بزند
.
پشت هر زن موفقی مرد گیچی ایستاده است که به آن زن فرصت ِ مسخره کردن ِ خودش را می دهد
.
اصلا گول ِ مردان را برای دعوت به تفریح نخورید ، چون به هیچ وجه عاقبتش مشخص نیست
.
مردهایی که مدعی هستند هرگز اشتباه نکرده اند معمولا با زنانی که مرتکب اشتباه می شوند،ازدواج می کنند
.
مردی که همه ی زندگیش را مدیون همسرش باشد به ندرت قرضش را می پردازد
.
وانمود نکنید که همسرتان یک موجود بیشعور است چون او از این فکر شما خوشحال می شود و همه ی کارها را به گردن شما می اندازد
.
مردان از باختن و از دست دادن متنفرند
.
من تا وقتی می توانم در دنیای خودم یک زن باشم دوست ندارم در دنیای مردان قرار بگیرم
.
هر وقت قصد دارید با کسی ازدواج کنید ابتدا با همسر یا دوست قبلیش ناهار بخورید
.
مجرد ، مردی است که به زنان تکیه کرده ولی نه آنقدر زیاد که تعادلش را از دست بدهد
.
وقتی مردی به من می گوید که تمام کارت هایش را روی میز می ریزد ، من به آستین ِ او نگاه می کنم
.
آیا می توانید دنیا را بدون ِ مردان تصور کنید؟...بدون جنایت و به همراه انبوهی از زنان چاق و خوشحال
.
مشکل ترین و دشوارترین رازی که مردها باید حفظ کنند ، نظرشان درباره ی خودشان است
.
مردان وقتی می خواهند درباره ی عشقشان به زنان مطلبی بگویند ، احساس شرمندگی می کنند
.
در وادی ِ عشق ، زنان حرفه ای و مردان تازه کارند
.
وقتی مردی از بی وفایی ِ نامزدش شکایت می کند ، باید بداند که با او به نقطه ی مشترکی رسیده است
.
مردها هیچ چیزی از زن ها یاد نگرفته اند ، فقط برای لذت بردن خیلی تلاش می کنند
.
صدای خروس ها از مرغ هایی که در حال تخم گذاشتن هستند ، بیشتر است
.
تمامی مردان در آرزوهای خفته در مورد زرنگی کردن در رابطه با اسب ها ، ماهی ها و زن ها هستند
.
هر مردی باید چند خیابان را طی کند تا متوجه بشود که اشتباه کرده است
.
جوانمردی در ذات ِ مردان است که از زنان در مقابل تمامی ِ مردان دیگر ، دفاع می کنند
.
مردها همیشه به چیزهایی که خسته شان می کند ، احترام می گذارند
.
اگر زن با لباسی جذاب بخواهد با شوهرش به گردش برود ، مرد راضی نمی شود...و اگر لباسش را تغییر دهد ، شوهرش با او به گردش می رود و تا پایان ِ شب فقط به زنانی که لباس ِ جذاب پوشیده اند ، نگاه می کند
.
حتی مردی که به هیچ چیز اعتقاد ندارد نیز هنوز به دختری برای اینکه به او اطمینان کند ، نیاز دارد
.
زن ها گربه ها را دوست دارند.مردها هم می گویند گربه ها را دوست دارند اما زمانی که زن ها با عشق به گربه ها نگاه می کنند ، مردها می خواهند با لگد آن ها را له کنند
.
.
.
.: مردان جهنمی زنان ونوسی نوشته ی آماندا نیومن ترجمه مهرداد انتظاری
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:٠٦ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
حوا

-
می دانی؟
نمی خواست
ولی زمانی که من هبوط کرد
راه خلق شد
زمین گرد شد
آسمان پهن شد
و خدا کمی از خودش را در دل دمید
.
می دانی؟
نمی خواست
ولی زمانی که من عصیان کرد
خدا دست هایش را شست
در آینه نگریست
کمی دلش گرفت
گفت ستمکار نادان
اما پشیمان نشد
.
می دانی؟
نمی خواست
ولی زمانی که چشم گشود ، دید
من ، او است
او ، منم
و تو همیشه میان ِ این دو مانده
دید ، آنها از شما نزدیک ترند
و ما همان حلول او از طریق ِ تو در این من ایم
.
می دانی؟
نمی خواست
ولی زمانی که عدم و ابد در بی زمان شدنمان آشکار شد
در برخورد دو آینه ، دو نور ، خدا نفسی تازه کرد
گویی در بی رمقی دنیا خدا جان گرفت از این پیوند
و بار دیگر تجربه ی حیات در زمین تکرار شد
.
می دانی؟
نمی خواست
و این نخواستن بود که معجزه کرد
خالی شدن از بار توقع و انتظار
باز شدن ِ مشت ، گشاده شدن ِ دست
رسیدن به خود ِ نیاز
رهایی تن
و دیوانگی ای بدون ِ ترس
.
می دانی؟
نمی خواست
ولی او را برایم گم کرد در شلوغی دنیا
در چنین روزی
و بعد از 23 سال
فرستاد او را
غبار زدود از رویاهایی خاک خورده
و هلم داد به سوی مقصدی که مبدا است
برای درک ِ بهشتی که میوه ی ممنوعه مانعش بود
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:٠۳ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
می دانی؟

- من که او را از آن روز که به این دنیا افتادم گم کردم و هر چه گشتم نیافتم
تصویرش را در عمق فروبسته و پاک خویشتنم در قابی از خود خودم
از عزیزترین و خوبترین تکه های جانم گرفته بودم
و به یادگار آن ایام نگاهش می داشتم
و چون از یافتنش نومید بودم نگاهم را از عکسش برنمی گرفتم
و چون از یافتنش نومید بودم گوشم را به صدای هیچ پایی نمی بستم
و چون از یافتنش نومید بودم انتظار نمی کشیدم ، چشم به راه نبودم ، باور نمی کردم ، تردید نمی کردم
چه یقین داشتم که او را نخواهم یافت و یقین داشتم که او نخواهد آمد
و من وفای او را عهد بسته بودم و با هیج فریبی بر آن نمی شدم که آن را بشکنم
هیچ پیامی مرا به خویش نمی خواند که می دانستم پیام او نیست
و از این رو دیگر به بیرون نمی اندیشیدم
و در انتظار وحی نبودم
سر از درون خویش بیرون نمی کردم که تصویرش در درون بود
و من رنچ تنهایی و غربت و بیگانگی را در درون فراموش می کردم که
در بیرون با همه تنها بودم
که در بیرون سکوت بود و غربت بود و بیگانگی و ناآشنایی
و در درون تصویر او بود و در درون تنها نبودم
و این بود که از هر دستی که حتی به مهر می کوشید تا مرا از اندرون به در آورد بیزار بودم
و از هر که مرا رها می کرد و به خود وامی گذاشت ممنون
و چنین بود که همیشه دشمنانم را و ناآشنایانم را در دل بیشتر از دوستانم و آشنایانم دوست می داشتم
یعنی کمتر بیزار بودم که با گفتگوی خود ، نوازش خود ، تسلیت های خود و تحمیل خوشی ها و خوشبختی ها بر من
مرا به تنهایی بیرون می کشاندند
این بود که به درون خو کرده بودم
مردی در خویش ، این بود شکل من که همه آن را می شناختند
در بیرون چیزی نداشتم ، کسی نداشتم ، دیگران خیال می کنند چیزی دارم و چیزهایی و بدان دل بسته ام
دیگران خیال می کنند کسان بسیار دارم و از این سر دنیا تا آن سر دنیا مرا می شناسند و مرید منند
اما بیرون را سراسر متروک می دیدم و درون را پر و آباد
که تصویر او که با من سخن می گوید ، به من می نگرد ، با من هست ، در درون بود
.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:٠٢ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
گم کردم

-
خسته ام از رشد
-_-
بزرگ شوم
که ایستادن را ، راه رفتن را یاد بگیرم؟
که حرف بزنم و بزرگان قاه قاه بخندند؟
که قداَم به کلید برق یا زنگ ِ در برسد؟
که تحصیلاتم مایه ی افتخار شود ؟
که مدرکی داشته باشم و شغلی؟
تا دیده شوم بلکه پسندیده شوم؟
تا همسرم را از من ندزدند ، نگیرند؟
تا همسرم شب ها دیر نیاید ...؟
تا همسرم شب ها به خانه بیاید...؟
که حقم را نزدیکانم نخورند؟
که بچه ای مادری داشته باشد برای حرص خوردن،نگران شدن؟
-_-
و تحمل و صبر ، تحمل و صبر ، تحمل و صبر ...
-_-
تا بچه هایم را بزرگ کنم؟
-_-
آن ها بزرگ شوند همچون من...؟
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٥٩ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
نمی خواهم بزرگ شوم

- دنیای من دنیای ساده ای ست.با فکرهای ساده با حرف های ساده.اما عجیب در پس این حجم سادگی٬حسی عمیق! در رگ احساسم بی وقفه می تپد،حسی که چون تلا لویی از نور٬ آغاز و انتهایش نمایان نیست و بـــــی وقـــفــه می تپد.زمانش یادم نیست٬انگار دیروزی در سال های دور بود.../...من رو ببخشین ، می خوام رد شم/می خوام برم تا قشنگتر شم/بشم اونی که راه می ره روی آب/نه اونی که راه رفته روی آب توی خواب/من رو ببخش که نمی خوام بد شم/نمی تونم اینجا باشم احمقتر شم/نمی خوام اون چیزی رو که مال ِ من نیست/نه اینجا نه هیچ جا دیگه جای من نیست/من رو ببخش که می خوام رد شم/باید برم قبل از اینکه خسته تر شم/برم یه جا بشینم توی باد/دیگه نخوام نگاه کنم با عشق توی چشات/من رو ببخشین بذارین گم شم/برم از یه چیزی غیر از عشق پر شم/چیزی رو پیدا کنم که بشه واسه اش مرد/اونکه توی خواب دیدم و خواب رو با خودش برد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٥٦ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دنیای من
- اعمال هر آدمی با صدای بلندتری از گفته هاش فریاد می زنه!

-
انسان نرم و لطیف زاده می شود و به هنگام مرگ خشک وسخت می شود.
گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند نرم و انعطاف پذیرند و به هنگام مرگ خشک و شکننده .
پس هر که سخت و خشک است مرگش نزدیک شده و هر که نرم انعطاف پذیر، سرشار از زندگی است.
وقتی دیگر به خود اعتماد نداری ، به قدرت دل می بندی.
آنچه ریشه دارد آسان تغذیه می شود، آنچه به تازگی رخ داده آسان اصلاح می شود .
آنچه خشک وسخت است آسان می شکند ،آنچه کوچک است آسان گسترده می شکند.
از مشکلات، قبل از روی دادنشان جلوگیری کنید، به هر چیز قبل از به وجود آمدن نظم بدهید.
درخت کاج عظیم از بذری کوچک می روید.
و سفر هزار فرسنگی با یک گام آغاز می شود.
با عجله در عمل شکست می خوریم.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٥۳ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
مستقیم به سراغ دل برو
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٤٩ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
خورشید
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٤۸ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
نسیم نوازش
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٤٦ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
عاشق شدن،
- ناتانائیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل
- ناتانائیل دوست می داشتم لذتی به تو بدهم که تا کنون هیچ کس به تو نداده است.
اما در ضمن که مالک این لذتم نمیدانم چگونه انرا به تو بدهم .
میخواستم با چنان صمیمیتی ترا خطاب کنم که هیچ کس دیگر تا کنون نکرده باشد.
میخواستم.................................
-
روزی دیوار فرو افتاد
قفلها را بر زمین انداختند
و با جامهای بالا گرفته فریاد سر دادند . چرا که آزادی فرا رسیده بود !
روزی که دیوار فرو افتاد
کشتی ابلهان سرانجام به گل نشسته بود
امید ها شب را روشن می ساخت . چون چلچله های کاغذی در پرواز..
خواب دیدم که ترکم کرده ای
هیچ گرمایی نمانده بود ، نه حتی غرور
و با آنکه به من نیاز داشتی
روشن بود که هیچ کاری از من ساخته نیست .
اکنون روز به روز زندگی تباه می شود
هم چنان که ملت ها می شویند دست های خونین شان را
از وفاداری ، از تاریخ ، در سایه های خاکستری ...
بیدار شدم به صدای طبل ها
موسیقی می نواخت و آفتاب بامداد به درون می ریخت
برگشتم و به تو نگاه کردم
و همه چیز لغزید و دور شد...................................... ! لغزید و دور شد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٤۱ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دیوار
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٤٠ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ای شب تشنه! خدا کجاست؟
- رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشقو امید
همیشه محتاجه به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:۳۸ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
مجنونمو دلزده از لیلیا
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:۳٧ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شیدا
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:۳٤ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
علی شریعتی

-
دیگر کسی به عشق نیندیشید ...دیگر کسی به فتح نیندیشید وهیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید
ترانه ای هستم
که به شور شنیدن زاده ام
در این برهوت
در سرزمینی که
با داغ هزار شعله ی زخم
... مرا می سوزانند
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:۳٢ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ترانه

-
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:۳۱ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
گلی

-
خدایا خسته و زارم ازیندل ....شو و روزان در آزارم ازیندل
مو از دل نالم و دل نالد از مو ....ز مو بستان که بیزارم ازیندل
خدایا دل ز مو بستان بزاری....نمیاید ز مو بیمار داری
...
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٢٩ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
سر راهت نشینم تا بیایی

-
ما امروز خانهای بزرگتر اما خانوادهای کوچکتر داریم راحتی بیشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر اگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم خیلی کم می خندیم خیلی تند رانندگی می کنیم خیلی زود عصبانی می شویم تا دیر وقت بیدار میمانیم خیلی خسته از خواب برمی خیزیم خیلی کم مطالعه می کنیم اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی به ندرت دعا می کنیم
چندین برابر املاک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است خیلی زیاد صحبت می کنیم به اندازه کافی دوست نمیداریم و خیلی دروغ می گوییم
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم نه زندگی کردن را تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاهتر بزرگ راههای پهن تر اما دیدگاه باریکتر
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم
ما تا ماه رفته ایم و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان تا آن سویه خیابان برویم
فضای بیرون را فتح کرده ایم نه فضای درون را
ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب را
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد میگیریم بیشتر برنامه می نویسیم اما کمتر به انجام میرسانیم
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن را
درآمدهای بالاتر اما اصول اخلاقی پایین تر مردهای بلند قامت اما شخصیتهای پست سودهای کلان اما رواط سطحی
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر تنوع غذا بیشتر اما تغذیه ناسالمتر پول بیشتر اما طلاق بیشتر منازل رویا یی اما خانواده های از هم پاشیده
به این دلیل است که پیشنهاد میکنم شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است.درایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون اینکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید غذای مورد علاقیتان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ملاقات کنید
زندگی فقط حفظ بقا نیست بلکه زنجیره ای از لحظات لذت بخش است
بهترین عطرتان را برای روز مبادا مگذارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید
عبارتی مانند ((یکی از این روزها)) و ((روزی)) را از فرهنگ لغت خود خارج کنید بیایید نامه ای را که قصد داشتید یکی از این روزها بفرستید همین امروز بنویسیم
بیایید به خانواده و دوستانتان بگویید که چقدر آنها را دوست دارید هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی بیفزاید را به تاخیر نیندازید
هر روز و هر لحظه خاص است و ما نمیدانیم که شاید آخرین لحظه باشد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٢٧ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
جوانه گندم

-
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست
...
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم ،که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی ،که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و،تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت ،که نداشتم ولیکن
تو چه روی باز کردی،در ماجرا ببستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه ،چو به انتظار خستی
گله از فراق یاران و،جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی،کم خویش گیر و رستی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٢٢ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ای خداوند !

-
مهر چیزی نمی دهد مگر خود را ،و چیزی نمی گیرد مگر از خود .
مهر تصرف نمی کند و به تصرف در نمی آید؛ زیرا که مهر بر پایه مهر استوار است .
هنگامی که مهر می ورزید مگویید " خدا در دل من است " بگویید "من در دل خدا هستم."
و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید،زیرا مهر، اگر شما را سزاوار بشناسد ،شما را راه خواهد برد.
مهر خواهشی ندارد جز اینکه خود را تمام سازد...
به یکدیگر مهر بورزید ،اما از مهر بند مسازید :بگذارید که مهر دریای مواجی باشد بین دو ساحل روح های شما.
جام یکدیگر را پر کنید ،اما از یک جام منوشید.
از نان خود به یکدیگر بدهید ، اما از یک گرده نان مخورید.
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید ، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همان گونه که تارهای ساز تنها هستند،با آن که از یک نغمه به ارتعاش می آیند.
دل خود را به یکدیگر بدهید ،اما نه برای نگه داری ،زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هایتان را نگه دارد .
در کنار یکدیگر بایستید ،اما نه تنگاتنگ : زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند، و درخت بلوط ودرخت سرو در سایه ی یکدیگر نمی بالند.

-
چه خوشمزه
!!
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:۱٩ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
چه خوشمزه

-
آیا شیطان وجود دارد؟
وآیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:'بله او خلق کرد'
استاد پرسید: 'آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟'
شاگرد پاسخ داد: 'بله, آقا'
استاد گفت: 'اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است'
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: 'استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟'
استاد پاسخ داد: 'البته'
شاگرد ایستاد و پرسید: 'استاد, سرما وجود دارد؟'
استاد پاسخ داد: 'این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ '
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: 'در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.' شاگرد ادامه داد: 'استاد تاریکی وجود دارد؟'
استاد پاسخ داد: 'البته که وجود دارد'
شاگرد گفت: 'دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.'
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: 'آقا، شیطان وجود دارد؟'
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: 'البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.'
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما.. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد.. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:۱٧ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شیطان

-
قطعه گم شده تنها نشسته بود.. در انتظار کسی که از راه برسد ، و او را با خود جایی ببرد .
...
روزها گذشت تا یک روز ،
کسی آمد که با دیگران فرق داشت
قطعه گم شده پرسید :" از من چه می خواهی؟"
_ هیچ .
_ به من چه احتیاج داری؟
_ هیچ .
قطعه گم شده باز پرسید : " تو کی هستی؟"
دایره بزرگ گفت :" من دایره بزرگم ."
قطعه گم شده گفت : " به گمانم تو همان کسی باشی که مدتهاست در انتظارش هستم .شاید من قطعه گم شده تو باشم ."
دایره بزرگ گفت :" اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور در اومدن تو ندارم ."
قطعه گم شده گفت : " حیف ! خیلی بد شد . چه قدر دلم می خواست با تو قل بخورم .."
دایره بزرگ گفت:" تو نمی تونی با من قل بخوری .ولی شاید خودت بتونی تنهایی قل بخوری."
_تنهایی؟
نه، قطعه گم شده که نمی تواند تنهایی قل بخورد .
دایره بزرگ پرسید: " تا به حال امتحان کرده ای؟ "
قطعه گم شده گفت :" آخر ، من گوشه های تیزی دا رم .شکل من به درد قل خوردن نمی خورد ."
دایره بزرگ گفت: " گوشه ها ساییده می شوند و شکل ها تغییر می کنند .
خب ، من باید بروم .خداحافظ ! شاید روزی به همدیگر برسیم ......."
و قل خورد و رفت .
قطعه گم شده باز تنها ماند.
آن وقت ...
آهسته...
از یک سو بالا کشید ...
تلپی افتاد .
باز بلند شد ...
باز تالاپ....شروع کرد به پیش رفتن ...همین طور قل خورد و پیش رفت
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:۱٤ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
قطعه گم شده من

-
ما همیشه صداهای بلند را میشنویم،پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم . غافل ازینکه خوبها آسان میآیند، بی رنگ می مانند و بیصدا می روند
دوست داشتن برتر از عشق است چرا که دوست داشتن انطباق معیار ثابت با شخصیت متغیر است و عشق انطباق شخصیت ثابت با معیار متغیر!
بکوش تا زیبایی در نگاه تو باشد نه در آنچه که مینگری آینده متعلق به کسانی است که زیبایی رویاهای خویش را باور دارند من به خورشید اعتقاد دارم حتی اگر ندرخشد من به عشق اعتقاد دارم حتی اگر تنها باشم من به خدا معتقدم حتی اگر ساکت باشد
در مکتب ما رسم فراموشی نیست در مسلک ماعشق هم اغوشی نیست مهر تو اگر به هستی ما افتاد هرگز به سرش خیال خاموشی نیست
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:۱۱ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
خاموشی

-
خوش به حالت شاعر....
که دل خوش داری
خوش به حالت که خدایی داری
که در آن نزدیکی ست !
تکه نان هم داری
قایق و نور و کبوتر داری...
آه شاعر تو کجا دانستی! که وفا خواهد مرد...
که خدا را انسان در همه حال ز یاد خواهد برد!
تو کجا دانستی!
که دگر یک رز سرخ
معنی عشق و صفا را ندهد...
که دگر یک لبخند
خبر از حال دل عاشق و شیدا ندهد!
تو کجا دانستی!
قلب را می شکنند تا پشیمان شوی از بودن خود...
تو کجا دانستی!
که همه انسانها یک دروغند و فریب!
که دگر راست نباید گفتن...
آه شاعر....
دگر تاب ندارد دل من این همه غصه و غم را یکجا...
خوش به حالت که تو مردی شاعر....
خوش به حالت که ندیدی شاعر

-
some of the Best Moments in Life:
بهترین لحظات زندگی :
· To fall in love.
عاشق شدن
· To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخندید که دلتون درد بگیره
· To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا ایمیل دارید
· To go for a vacation to some pretty place.
به یه جای خوشگل برید برای مسافرت
· To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید
· To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید
· To leave the! shower and find that the towel is warm.
از حموم که اومدید بیرون ببینید حو لتون گرمه !
· To clear your last exam.
آخرین امتحانتون رو پاس کنید
· To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
یه کسی که معمولا" زیاد نمیبینینش ولی دلتون می خواد ببینید بهتون تلفن کنه
· To find money in a pant that you haven't used since last year .
توی یه شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردید پول پیدا کنید
· To laugh at yourself looking at mirror, making faces.)
برای خودتون تو آینه شکل در بیارید و بهش بخندید
· Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشید که ساعتها هم طول بکشه
· To laugh without a reason..
بدون دلیل بخندید
· To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوید که یه نفر داره از شما تعریف می کنه
· To wake up and realize it is still possible to sleep for a
couple of hours.
از خواب پاشید و ببینید که چند ساعت دیگه هم می تونید بخوابید
· To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره
· To be part of a team.
عضو یک تیم باشید
· To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنید
· To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنید
· To feel butterflies! in the stomach every time that you see
that person.
وقتی "اونو" میبینید دلتون هری بریزه پایین !
· To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنید
· To see people that you like, feeling happy.
کسانی رو که دوستشون دارید رو خوشحال ببینید
To use a sweater of the person that you like and find that it still
smells of their perfume.
پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشید که بدونید دوستتون داره
To laugh .......laugh. .......and laugh ....... remembering stupid
things done with stupid friends.
یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندید و
بخندید و ........ بازم بخندید
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که حلش کرد بلکه یه هدیه است که باید ازش لذت برد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٠۸ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
بهترین لحظات زندگی

- نامت چه بود؟
-آدم
فرزند؟
-بنویس اولین یتیم خلقت
محل تولد؟
-بهشت پاک
اینک محل سکونت؟
-زمین خاک
آن چیست بر گرده نهادی؟
-امانت است
قدت؟
-روزی چنان بلند که همسایه خدا،اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
اعضاء خانواده؟
-حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک
روز تولدت؟
-روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
-اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
-رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان
وزنت ؟
-نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست ،نه آ نچنان وزین که نشینم بر این خاک
جنست ؟
-نیمی مرا ز خاک ، نیمی دگر خدا
شغلت ؟
-در کار کشت امیدم
شاکی تو ؟
-خدا
نام وکیل ؟
-آن هم خدا
جرمت؟
-یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین ؟
-همین!!!!
حکمت؟
-تبعید در زمین
همدست در گناه؟
-حوای آشنا
ترسیده ای؟
-کمی
ز چه؟
-که شوم اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده؟
-بلی
که؟
-گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
-دیگر گلایه نه؟، ولی ...
ولی چه ؟
-حکمی چنین آن هم به یک گناه!!؟
دلتنگ گشته ای ؟
-زیاد
برای که؟
-تنها خدا
آورده ای سند؟
-بلی
چه ؟
-دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟
-بلی
چه کسی ؟
-تنها کسم خدا
در آ خرین دفاع؟
-می خوانمش که چنان اجابت کند دعا
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٠٧ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
گاهی فقط خداااا
- خدایان تاس می ریزندو نمی پرسند آیا می خواهیم بازی کنیم یا نه؟..در جایی در این کیهان تاس می ریزند -و تو اتفاقا انتخاب می شوی و از آن لحظه به بعد برد و باخت فقط به بخت تو بستگی دارد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٠٢ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
تاس

- چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمی گرده تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد و تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٥۸ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
کسی تورو نمی بخشه

- در این ویرانه ی ظلمت دیگر توان بازماندنمان نیست

- در تمام طول تاریکی
ماه در مهتابی شعله کشید
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید
لالا... لالا... بخواب دنیا خسیسه، واسه کم آدمی خوب می نویسه، یکی لبهاش تو خوابم غرق خندس، یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیس
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٥۱ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ماه
- من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۳٩ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
گرم و سرخ
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۳٦ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
حرف من،
- روح روز تابستانى و
نفس گلسرخى.
تابستان اما سپرى شدهاست و
موسم گل به آخر رسیده.
کجا رفتهاند؟
که مىداند، که مىداند.
خون قلب منى و
جان آرامشى.
قلب من اما سرداست و
جانم به سیاهى درنشسته.
کجائى تو اى یار؟
که مىداند، که مىداند.
امید سالیان منى و
آفتاب برفهاى زمستانم.
سالها اما
زیرآسمانى ابراندود بهپایان رسیدهاست.
کجا یکدیگر را بازخواهیم یافت؟
که مىداند، که مىداند
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۳٢ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ه مىداند، ک

- در این ویرانه ی ظلمت دیگر توان بازماندنمان نیست
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٩ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ویرانه

- روزگاریست همه عرض بدن میخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری میپوشند
گرگهایی که لباس پدری میپوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشقها را همه با دور کمر می سنجند
خب طبیعیست که یک روز به پایان برسند
عشقهایی که سر پیچ خیابان برسند
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٥ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
عشقهایی که سر پیچ خیابان برسند

-
برای خودم جالب بود بدونم اسامی یک سری از محلات چه جوری به وجود اومده
سید خندان
سید خندان نام ایستگاه اتوبوسی در جاده قدیم شمیران بوده است. سیدخندان پیرمردی دانا بوده که پیش گوییهای او زبانزده مردم در سی یا چهل سال پیش بوده است. دلیل نامگذاری این منطقه نیز احترام به این پیرمرد بوده است.
فرمانیه
در گذشته املاک زمینهای این منطقه متعلق به کامران میرزا نایبالسلطنه بوده است و بعد از مرگ وی به عبدالحسین میرزا فرمانفرما فروخته شده است.
فرحزاد
این منطقه به دلیل آب و هوای فرح انگیزش به همین نام معروف شده است.
شهرک غرب
دلیل اینکه این محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت مجتمع های مسکونی این منطقه با طراحی و معماری مهندسان آمریکایی و به مانند مجتمع های مسکونی آمریکایی بوده و در گذشته نیز محل اسکان بسیاری از خارجیها بوده است.
آجودانیه
آجودانیه در شرق نیاوران قرار دارد و تا اقدسیه ادامه پیدا میکند. آجودانیه متعلق به رضاخان اقبال السلطنه وزیر قورخانه ناصرالدین شاه بوده، او ابتدا آجودان مخصوص شاه بوده است.
اقدسیه
نام قبلی اقدسیه (تا قبل از 1290 قمری) حصار ملا بوده است. ناصرالدین شاه زمینهای آنجا را به باغ تبدیل و برای یکی از همسران خود به نام امینه اقدس (اقدس الدوله) کاخی ساخت و به همین دلیل این منطقه به اقدسیه معروف شد.
جماران
زمینهای جماران متعلق به سید محمد باقر جمارانی از روحانیان معروف در زمان ناصر الدین شاه بوده است. برخی از اهالی معتقدند که در کوههای این محله از قدیم مار فراوان بوده و مارگیران برای گرفتن مار به این ده می آمدند و دلیل نامگذاری این منطقه نیز همین بوده است و عده ای هم معتقدند که جمر و کمر به معنی سنگ بزرگ است و چون از این مکان سنگهای بزرگ به دست می آمده است، آنجا را جمران، یعنی محل بهدست آمدن جمر نامیدهاند.
پل رومی
پل رومی در واقع پل کوچکی بوده که دو سفارت روسیه و ترکیه را هم متصل می کرده است. عدهای هم معتقدند که نام پل از مولانا جلالالدین رومی گرفتهشده است.
جوادیه (در جنوب تهران)
بسیاری از زمینهای جوادیه متعلق به آقای فرد دانش بوده است که اهالی محل به او جواد آقا بزرگ لقب داده بودند.. مسجد جامعی نیز توسط جواد آقا بزرگ در این منطقه بنا نهاده است که به نام مسجد فردانش هم معروف است..
داودیه (بین میرداماد و ظفر)
میرزا آقاخان نوری صدر اعظم این اراضی را برای پسرش، میرزا داودخان، خرید و آن را توسعه داد. این منطقه در ابتدا ارغوانیه نام داشت و بعدها به دلیل ذکر شده داودیه نام گرفت.
درکه
اگر چه هنوز دلیل اصلی نامگذاری این محل مشخص نیست اما برخی آنرا مرتبط به نوعی کفش برای حرکت در برف که در این منطقه استفاده می شده و به زبان اصلی «درگ» نامیده می شده است دانسته اند.
دزاشیب (در نزدیکی تجریش)
روایت شده است که قلعه بزرگی در این منطقه به نام « آشِب » وجود داشته است و در گذشته نیز به این منطقه دزآشوب و دزج سفلی و در لهجه محلی ددرشو میگفتند.
زرگنده
احتمالا دلیل نامگذاری این محل کشف سکه ها و اشیاء قیمتی در این محل بوده است. در گذشته این منطقه ییلاق کارکنان روسیه بوده است.
قلهک
کلمه قلهک از دو کلمه "قله" و "ک" تشکیل شده است که قله معرب کلمه کله، مخفف کلات به معنای قلعه است. عقیده اهالی بر این است که به دلیل اهمیت آبادی قلهک که سه راه گذرگاههای لشگرک، ونک و شمیران بوده است، به آن( قله- هک) گفته شده است.
کامرانیه
زمینهای این منطقه ابتدا به میرزا سعیدخان، وزیر امور خارجهتعلق داشت، و سپس کامران میرزا پسربزرگ ناصرالدین شاه، با خرید زمینهای حصاربوعلی، جماران و نیاوران، اهالی منطقه را مجبور به ترک زمینها کرد و سپس آن جا را کامرانیه نامید.
محمودیه ( بین پارک وی و تجریش یا ولیعصر تا ولنجک)
در این منطقه باغی بوده است که متعلق به حاج میرزا آقاسی بوده است و چون نام او عباس بوده آنرا عباسیه میگفتند. سپس علاءالدوله این باغ بزرگ را از دولت خرید و به نام پسرش، محمودخان احتشامالسلطنه، محمودیه نامید.
نیاوران
نام قدیم این منطقه گردوی بوده است و برخی معتقدند در زمان ناصرالدین شاه نام این ده به نیاوران تغییر کرده است به این ترتیب که نیاوران مرکب از "نیا" (حد، عظمت و قدرت) ؛"ور" (صاحب) و "ان" علامت نسبت است و در مجموع یعنی کاخ دارای عظمت.
ونک
نام ونک تشکیل شده است از دو حرف (ون) به نام درخت و حرف (ک)که به صورت صفت ظاهر میشود.
یوسف آباد
منطقه یوسف آباد را میرزا یوسف آشتیانی مستوفیالممالک در شمال غربی دارالخلافه ناصری احداث کرد و به نام خود، یوسف آباد نامید.
پل چوبی
قبل از این که شهر تهران به شکل امروزی خود درآید، دور شهر دروازه هایی بنا شده بود تا دفاع از شهر ممکن باشد. یکی از این دروازهها، دروازه شمیران بود با خندقهایی پر از آب در اطرافش که برای عبور از آن، از پلی چوبی استفاده میشد. امروزه از این دروازه و آن خندق پر از آب اثری نیست، اما این محل همچنان به نام پل چوبی معروف است.
شمیران
نظریات مختلفی درباره این نام شمیران وجود دارد. یکی از مطرح ترین دلایل عنوان شده ترکیب دو کلمه سمی یا شمی به معنای سرد و « ران » به معنای جایگاه است و در واقع شمیران به معنای جای سرد است. به همین ترتیب نیز تهران به معنای جای گرم است.
همچنین در نظریه دیگری به دلیل وجود قلعه نظامی در این منطقه به آن شمیران می گفتند و همچنین برخی نیز معتقدند که یکی از نه ولایت ری را شمع ایران میگفتند که بعدها به شمیران تبدیل شده است.
گیشا
نام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیانگذار این منطقه (کینژاد و شاپوری) میباشد.
منیریه (در جنوب ولیعصر)
منیریه در زمان قاجار یکی از محله های اعیان نشین تهران بوده و گفته شده نام آن از نام زن کامرانمیرزا، یکی از صاحب منصبان قاجار، به نام منیر گرفته شدهاست
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٤ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
تهران

- دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."
خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به کارش نمیآید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید، اما میترسید حرکت کند، میترسید راه برود، میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.."
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمیشناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٠ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ِیک روز زندگی
-
-
ب
ه شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش. من خوب آگاهم که زندگی،یکسر صحنه بازی ست؛ من خوب میدانم. اما بدان که همه برای بازیهای حقیر آفریده نشده اند
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥٦ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شیدا

- زندگانی برگ بودن در مسیر باد نیست،
امتحان ریشه هاست،
ریشه اش هرگز اسیر باد نیست،
زندگانی پیچک است،
انتهایش خاطره ست،
باید آن را سبز کرد ،
باید آن را آب داد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٦:٥٢ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
برگ بودن
- عــــریــان تـــر از شـیـشـــه

-
شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند. یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد. اما آن دیگری همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد. یک روز در حین پیاده روی یکی از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید. همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:" عشق یعنی برخورد من با زندگی! تجربه های شیرین زندگی را برخودم حرام نمی کنم. همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم. به هر صورت وقتی که به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نکردم و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. این می شود معنای واقعی عشق!"
شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت:" این دوست ما از یک لحاظ حق دارد. عشق یعنی انجام کارهایی که محبوب را خوشحال می کند. اما این همه عشق نیست. بلکه چیزی مهم تر از آن هست که این رفیق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتی در غیبت او خیانت هم نمی کند، دارد به آن عمل می کند. بیائید از او بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی رود؟"
مرد دوم که سربه زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت:" به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است انجام دهیم. بلکه معنای آن این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و آزردگی خاطر محبوب می شود دوری جوئیم. من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من ، حتی اگر همسرم هم خبردار نشود، می تواند روزی روزگاری موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روزی روزگار در آن دنیا و پس از مرگ باشد، بازهم دلم نمی آید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به آن سخت گیر هستم. "
شیوانا سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت:" دقیقا این معنای عشق است. مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه می گذاری و چقدر زحمت می کشی و چه کارهای متنوعی را انجام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود بگردانی. بلکه عشق یعنی مواظب رفتار و حرکات خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود. این معنای واقعی دوست داشتن است."

-
وقتی کبوتر واژه ای در تور ِ بی طناب ِ ترانه می افتد، برمی دارمش، می بوسمش و رهایش می کنم
همان بوسه برای تداوم ِ ترانه ام کافیست
به زدودن ِ اشکی از زوایای گریه ها رضایت نمی دهم
نمی خواهم شعرم را به خط ِ خوش بنویسم
نمی خواهم از پی ِ واژه تا پلکان ِ کتاب و کوره راه ِ لغت نامه ها سفر کنم
تنها می خواهم د َمی سربه شانه ای بگذارم
و به اندازه ی دوردست ها تنها گریه کنم
دیگر اینکه چرا شانه ای آشناتر از سپیدی ِ کاغذ و قامت ِ قلم نمی یابم
جوابش در چشم های توست
که شهد ِ نام و شکوه ِ شانه ات را از گریه های من دریغ نمی کنی
حالا که کسی در حوالی ِ خلوت ِ خاموش ِ ما نیست
لحظه ای به دور از قافیه های غرور و گلایه به من بگو، آیا تمام ِ این ترانه های اشک آلود به تکرار ِ آن روزهای زلال نمی ارزد؟

-
گفتم: «بمان» و تو نماندی... رفتی
بالای بام ِ آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی
گفتم: نردبان ِ ترانه تنها سه پله دارد
سکوت
صعود
و سقوط
تو صدای مرا نشنیدی
و من هِی بالا رفتم، هِی افتادم
هِی بالا رفتم، هِی افتادم
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم
ولی فتیله ی فانوس ِ نگاهت را پایین کشیدی
من بی چراغ، دنبال ِ دفترم گشتم
و بی چراغ از تو نوشتم
نوشتم و نوشتم و نوشتم
هیچ کس از من نپرسید بعد از این همه ترانه ی بی چراغ، چشم هایت به تاریکی عادت کردند؟
همه آمدند، خواندند، سرتکان دادند و رفتند
وباز هم من ماندم و این تاریکی و این از پی ِ کاغذ و قلم گشتن
گفتم : «بمان»، نماندی
اما به راستی
ستاره ی نیاز و نوازش
اگر خورشید ِ خیال ِ تو اینجا و در کنار این دل ِ بی درمان نمی ماند، این ترانه ها
در تنگنای ِ تنهایی ام زاده می شدند؟
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:۳۸ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دوبـــاره تــنـهـــا شــدم

-
روزا تقریبا هنوز هم می گذرن
اما
عشق، لحظه لحظه به من نزدیک و نزدیک تر میشه
نفسام گرم و گرمتر
قلبم لرزان و لرزان تر
و
نگاهم بیتاب و بیتاب تر
کارای نیمه کارم دارن تمام میشن
شعرای زرد و خستم دارن روبه سرسبزی و سرحالی میرن
بیهودگی های من همه از بین رفتن، میرن
و من، تمام اینها رو به تو مدیونم
به تو که انقدر امـیــن و صـبــور و رئـوف بودی
مهم این نیست که خودت بدونی، مهم اینه که من بدونم
که من هم، خوب می دونم
این روزا به خـــدا هم نزدیکترم
ازت مـمـنـونــم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:۳٦ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ازت مـمـنــونـم
- "(پـــــــرنـــــده نـیــســتـم، ولـــی پـَـــر ِ خـیـــالــم هـــســت )"
-

نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:۳۳ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
پرنده

- وقتی که اون چشمای امـــیــن ِ تـــــو دلـم رو بـُرد چشم من نگاهشو به کنج ِ چشم ِ تو سـپـُرد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:٢۸ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
چشمای

-
در حالی که از خانه ام دور می شدم
با چشمانی اشکبار به آن بدرود گفتم
اکنون زمان آن بود که به آینده ام بیاندیشم
اکنون زمان آن بود که دوباره آغاز کنم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٠۳ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
آغاز کنم
- دشمنانت آموزگارانت
شکستهایت فرزانگی ات
اشتباهاتت کشفیات خوش اقبالانه ات
تعارضهایت فرصتهای رشدت
پایانهای نا مطلوبت سر آغازهای مطلوبت
خوشه های خشمت دلیل بودنت
احساسات دردناکت گواه افتخار آمیزی برای آنکه داری به احساساتت میپردازی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٠۱ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دشمنانت

-
دیروز با عشق می جنگیدیم و امروز با عاشقی
آنجا برای رزم های شبانه می رفتیم، اینجا برای بزم های عاشقانه
دیروز با هم به دشمن می زدیم و امروز برای هم می زنیم
آنان که دریایی زیستند مردابی نمی میرند
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٥٩ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
مردابی نمی میرند

-
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٥۸ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شعرى از پابلو نرودا
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٤٧ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
امروز
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۳۸ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
جالبه

- چقدر دلم تنگ شده واست
وقتی دلم برایت تنگ میشود
خاطراتم را پرسه میزنم
لباس نگاه تو را می پوشم
اشتیاق نوازشتهایت سرشار میشوم و از...
وقتی تو اینجایی
باز
لباس نگاه تو بر تن من است
و روی پوستم
میدرخشند. جوانه های سبز نوازشت
چگونه بودنی ست بودنت ؟؟؟
بی پروا و صادق ؟؟؟
بی ادعا و بی ریا ؟؟؟
نمیدانم
تو خوبتر از تمام اینهایی!!!!
بگو چگونه بی وقفه
روشنتر از خورشید
در لحظه هایم جاری میشوی
حتی با فرسنگها فاصله
بدون اینکه ثانیه ای دور باشم
از تو ،
با تو زندگی میکنم ؟؟؟
همیشه وقتی دلم برایت تنگ میشود
تو اینجایی
به رسم بهار مرا میرویانی...
و وقتی به دیدنم می آیی
وقتی اینجایی
فقط یک آرزو دارم
که زمان بایستد
که پیشم بمانی
که من بی لباس نگاهت
رنگ پوچی نگیرم...
تو با من ولحظه هایم بی نهایت مهربانی
همیشه میدانم
هر وقت دلم برایت تنگشود
تو
عاشقانه اینجایی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۳٥ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
باز هم تو اینجایی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۳۳ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شیدا

-
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دریغ ازتو
اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من
اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما
اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۱۳ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
بوی باران

-
بگذار که بر شاخۀ این صبح دلاویز
بنشینشم و از عشق سرودی بسراییم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبک بال
پر گیریم از این بام و به سوی تو بیاییم
*
خورشید از آن دور ، از آن قلۀ پر برف
آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پرواز
*
پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رؤیای شرابی است که در جام بلور است
*
آنجا که سحر گونۀ گلگون تو در خواب
از بوسۀ خورشید چو برگِ گل ِ ناز است
آنجا که من از روزن هر اختر شب گرد
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است
*
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح در آینۀ جادویی خورشید
چون می نگرم او همه من ، من همه اویم
*
او روشنی و گرمی بازار وجود است
در سینۀ من نیز دلی گرم تر از اوست
او یک سر آسوده به بالین ننهاده است
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست
*
ما آتش افتاده به نیزار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم
بگذار که سر مست و غزل خوان من و خورشید
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۱٢ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
بگذار
- یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطاست خطایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدایاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم
تا بهاران نرسیده است هوایی نکنیم
گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
مهربانی صفت بازار عشاق خداست
یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٤ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
یادمان باشد

-
خواب دیده بود، در ساحل دریا در حال قدم زندن با خداست.
روبرو در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگیش به نمایش درآمد، در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته بود یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا. وقتی آخرین صحنه از زندگیش به نمایش درآمد دریافت در سخت ترین اوقات و غم انگیزترین لحظات زندگی او فقط یک جای پا بوده است.
این واقعا" او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد: خدایا تو گفتی چنان چه تصمیم بگیرم که با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود. ولی در بدترین شرایط زندگی ام فقط یک جای پا در مسیر حرکتم وجود داشت. نمی فهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج ره به تو داشتم مرا تنها گذاشتی؟
خدا پاسخ داد: فرزند عزیز و گرانقدرم، من تو را دوست دارم و هیچوقت تنهایت نمی گذارم، زمان هایی که تو در آزمایش و رنج بودی و فقط یک جای میدیدی لحظاتی بود که من تو را بر دوش گرفته بودم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٢ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
خواب دیده بود،
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠۱ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
زندگی

-
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب ،
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق ،
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید ،
همچنان خواهم راند .
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
" دور باید شد ، دور ."
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥٩ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
انداخت به آب

-
من آن موجم که آرامش ندارم
به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گذارم
نمی مانم به یک جا بی قرارم
سفر یعنی من و گستاخی من
همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل و نادیده دیدن
به پرسشهای بی پاسخ ،رسیدن
من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهایی ، حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست
پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست
در انتظار من نیست
صدای زنده بودن در خروشم
به ساحل چون می آیم خموشم
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست
برای مرگ هم در خانه جا نیست
اگر خاموش بشینم ، روا نیست
دل از دریا بریدن ، کار ما نیست
من از تبار دریا از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهایی ، حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست
پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست
کسی که یار من نیست
در انتظار من نیست
کسی که یار من نیست
در انتظار من نیست........................
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥٧ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
موج
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥٦ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
گفتگو با خدا
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥٤ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
احساس غریبی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥۳ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
کسی هویج مرا ندیده؟
- کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند/ تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند
سادگی,مهر و صفا قانون انسان بودن است/ کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند
اشک های همدلی از روی مکر است وفریب/ کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند
گاهی از غم می شود ویران دلم ای کاشکی/ بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥۱ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
رویاها
-
تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است عزیز! ! !
دیدنِ گریه ء تمساح محال است عزیز! ! !
تاشما خانه ء تان سمتِ شمالِ دهِ ماست
قبله ء دهکده مان سمتِ شمال است عزیز! ! !
پنجره بینِ من و توست مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز! ! !
ماهِ من عکس تو درچشمه گِل آلوده شده
عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز! ! !
دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟
امپراطوریِ تو رو به زوال است عزیز! ! !
عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه برگردنم افتاده ، وَبال است عزیز
چارفصل است دلم منتظر ِ پاسخ توست
لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥٠ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
عزیز
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤٩ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ساده است
-
هیچ کس اشکی برای ما نریـخت هر که با ما بود از ما می گریـخت
چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنـــم گاه بــــر حافظ تفاءل می زنـــم
حافـــــظ دیوانه فالــم را گرفت یک غزل آمد که حالـــم را گرفت:
"ما زیاران چشم یاری داشتیــم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤٧ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
اشک
-
هر کس در زمین رسالتی دارد
و رسالت من
یافتن تجلی عشق در آیینه چشمانی بود که همواره مرا می خواندند
یافتن آن پیوندی که روح هامان را متصل می ساخت
یافتن آن گره ظریفی که جز به دست گره زننده باز نخواهد شد
با این درد چه کنم؟
مرا توان دیدن فاصله نیست..
فاصله هایی که دست نیافتنی است نابودیشان
روح من را توان ماندن در جسم نیست
بی اختیار پر می کشد
مرا هیچ اختیار نگاه داشتنش نیست
همان طور که اشک هایم را
فاصله را تمام کن
بگذار رسالت همیشه ناتمام مانده ام را
در ابدیت تمام کنم
مرا هم ببر...
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤٦ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
مرا هم ببر
-
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤٤ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
عجب روزگاری
- اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید
ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
*** اگر عشق ارتفاع داشت
من زمین را زیر پای خود داشتم
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی
*** اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
*** اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
*** اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم
*** اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤٢ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دروغ
-
دنیا را بد ساخته اند
کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند
و این رنج است. زندگی یعنی این
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤۱ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
زندگی
- باران نمیشوم……..که نگویی:
با چه منتی خود را بر شیشه میکوبدتا پنجره را باز کنم و نیم نگاهی بیندازم.
ابر می شوم….
که از نگرانی یک روز بارانی……..هر لحظه پنجره را بگشایی
و مرا در آسمان نگاه کنی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤٠ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
باران نمیشوم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۳۸ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
کدام پل
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۳٦ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
وقت هایی هست،
- اول سراغ یهودیان رفتند; من یهودی نبودم، اعتراض نکردم.
سپس به لهستان حمله کردند; من لهستانی نبودم، اعتراض نکردم.
آنگاه لیبرال ها را تحت فشار قرار دادند; من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم.
بعد از آن، نوبت به کمونیست ها رسید; من کمونیست هم نبودم، اعتراض نکردم.
.... و سرانجام سراغ من آمدند; هرچه فریاد کردم و کمک خواستم، کسی باقی نمانده بود که اعتراض کند.
" برتولت برشت
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۳٤ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
و سرانجام سراغ ما نیز خواهند آمد
-
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را ...
فردا ؟
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۳٢ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دیروز، امروز، فردا
-
بین این مردمِ سـردرگمِ سرماخورده
دلم از گرمی رفتار خودم جا خورده
هرم ِگرم نفسم یخ زده است از بس که،
شانه ام خورده بر این مردمِ سرما خورده
می روم گریه کنم غربـت پر ابرم را
در دل سنگیِ خود، این دل تیپا خورده
و غرور شب این شهر نخواهد فهمید،
تا ابد قرعـه به نام شب یلدا خورده
کوچه ها را همه گشتم پیِ تو نامعلوم !
کو؟ کدامین درِ لب تشنه شما را خورده ؟!
بر تهی دستی بی حد و حسابم بنگر
دست کوتاه من از دست تو منها خورده
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۳٠ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
این دل تیپا خورده!
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٢۸ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
من چگونه خویش را صدا کنم؟؟
- در انتهای هر سفر
در آینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آینه به جز دو بیکرانه ی کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام، کجا
ندیده ای مرا ؟
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۱٧ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
هر سفر

- چگونه بال زنم تا به نا کجا که تویی
بلند می پرم اما ، نه آن هوا که تویی
تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی
تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی
به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی
به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سغر همه پایان آن خوشا که تویی
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی
نهادم اینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
تمام شعر مرا هم زعشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۳۸ ق.ظ روز سهشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
تویی

-
پیرمرد لاغر و رنجوری با دسته گلی بر زانو ، روی صندلی اتوبوس نشسته بود
دختری جوان، روبروی او، چشم از گلها برنمی داشت
وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گلها خوشت آمده، به زنم میگویم که دادمشان به تو... به گمانم او هم خوشحال می شود
دختر جوان دسته گل را گرفت و
...پیرمرد را دید که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوجک شهر میشد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۳۱ ق.ظ روز سهشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
پیرمرد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٢٠ ق.ظ روز سهشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شیدا
- آرزوهاتو یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری دیروز آرزوشو کردی
-


نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۳٠ ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
آرزوها
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:٥٦ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دوسش دارم

-
|
انتظار نداشتم تا همیشه هم سلولی من بمونی
انتظار نداشتم چون محکوم به حبس ابد بودم ، تو هم فکر فرار را از سرت بیرون کنی
انتظار نداشتم شریک غم هام بشی و شادیهای کوچکت رو به من تعارف کنی
انتظار نداشتم وقتی از پشت میله ها، آزادی رو نگاه می کنی، من رو هم تو رویاهات ببینی
انتظار نداشتم وقتی یواشکی کلیدها رو از جیب نگهبان برداشتی، منو مَحرم بدونی
انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی، کلیدها رو با خودت نبری...
انتظار داشتم به حرمت
تمام خاطراتمون
تمام یادگاریهای روی دیوار
تمام خط های شمارش روزهای شب زده مون روی دیوار
تمام دوست دارم های روی دیوار
تمام قلب های تیرخورده روی دیوار
آروم صدام می کردی و می گفتی :
خداحافظ
|
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:٥۳ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
انتظار نداشتم

- حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدربرای تو بمیرم
تا زنده شوم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:٤٧ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
لغات را شستشو دهم

-
کسی درد خندیدنم را نفهمید
و از ریشه پوسیدنم را نفهمید
همان اول راه او از من جدا شد
که به بیراهه پیچیدنم را نفهمید
زمین و زمان پشت سر میزد اما
کسی بر زمین خوردنم را نفهمید
چنان نرم و آهسته در خود شکستم
که حتی ترک خوردنم را هم نفهمید
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:٤٤ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
درد من را کس نفهمید

-
به همین سادگی رفتی
بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه
سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد
عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم
خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون
تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون
نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو
به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم
پای غم هات نمی موندم
واست این همه ترانه
از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم
واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی ، می میری
اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم ؛
تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم
نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون
که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی
روحم از تنم جدا شد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:٤٠ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
... به همین سادگی

-
ببخش اگر تو قصه مون دورنگ و نامرد نبودم
ببخش که عاشقت بودم خسته و دلسرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم
اگر که گفتم به چشات بزار براتون بمیرم
ببخش اگر تو گریه هام دورنگی ریا نبود
اگر که دستام مثل تو با کسی آشنا نبود
ببخش اگر تو عشقمون کم نمی ذاشتم چیزی رو
ببخش که یادم نمی ره اون روزهای پاییزی رو
لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز
لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:۳٦ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ببخش
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:۳٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
تا کی صبوری؟؟؟

- خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره
، به کسی توجه نمی کنه
، از کسی خجالت نمی کشه
، می باره و می باره
، اینقد می باره تا که دلش وا شه
!! آبی شه ، آفتابی شه
. کاش . . . کاش میشد مثل آسمون بود
، کاش می شد وقتی دلت گرفته
اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی ؛
بعدشم انگار نه انگار که بارشی بود ؛
. . . انگار نه انگار که غمی بوده
. . . همه چیز فراموشت شه
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:۳۳ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
خوش به حال آسمون
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:٢٧ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
و خدا همین نزدیکیست

- شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ است
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:٢٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شاعر و فرشته

-
هر کس به چیزی تبدیل می شود
که به آن عشق می ورزد
اگر سنگی را دوست داشته باشد،
سنگ می شود،
اگر هدفی را دوست داشته باشد،
به آن تبدیل می شود،
اگر به فردی عشق بورزد،
آن فرد می شود،
و
اگر به خدا عشق بورزد،
خدایی می شود.
اینک انتخاب با خود شماست
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:٢٢ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
انتخاب با شماست
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:۱۸ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
یک email از طرف خدا

-
کاش میدانستیم زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پس مردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی جنبش و جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند
-----------------------------------------------------------------
زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند
زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ
زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز
زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز
زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست، زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذرست
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:۱٥ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
زندگی

- کاش می دانستی
! من سکوتم حرف است
خنده هایم حرف است
کاش می دانستی
! می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش می دانستی
کاش می فهمیدی
کاش
و
صد کاش
نمی ترسیدی که مبادا
،دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم
! تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد
و چه غریبانه
. به دنبال دلم خواهی گشت
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست
تازه خواهی فهمید
....... مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:۱٤ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
کاش می دانستی
- من نه عاشق بودم ، نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من، من خودم بودم و یک حس غریب ، که به صد عشق و هوس می ارزد

نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٤:٠٤ ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
عاشق

-
تنها رویا یی برایم شیرین است از او
...رویایی شیرین و آرام
همچون کودکی آرام در رویاهایم خفته است
واین تنها چیزی است که از او برایم باقی است
و این فاصله هایند
که رویاهایم را تحقق می بخشند...
خسته و تنها نشسته ام و با یاد چهره اش روزگار می گذرانم
حسش می کنم در کنار خودم.
و در آرزوی آنم که بدان دست یابم و برای همیشه با او باشم
این آخرین ترانه ای است که پیش از اوج دلتنگی ام سر دادم
نامش را ترانه ی تنهایی گذاشتم
...ترانه ی تنهایی
....
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٢٢ ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
رویا

- می گویند رسم زندگی چنین است
می آیند....
می مانند.....
عادت می دهند.....
و می روند....
و تو خود می مانی ....
و تنهاییت .....
رسم ما نیز چنین شد ...
آمدیم...
ماندیم ....
عادت کردیم
و حال که وقت رفتن است.....
می فهمیم که چه تنهاییم....
و رفتنی شدیم...
برگشته ایم تا چند سطر ترانه ی دلتنگی سر دهیم...
راه گلومان را بغض می بندد و راه چشم را خیمه ی اشک ....
تنها می دانیم که وقتی با تو آمدیم ٬ گم نمی شدیم در نگاه مردم...
می گفتی گاهی برای بودن باید رفت...
پس من می روم ... اما...
جا مانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد...
نمی دانم چرا وقتی به عکس سیاه و سفید این قاب طاقچه نشین می نگرم ...پرده ی لرزانی از باران و نمک چهره ی تو را هاشور می زند...
می روم تا شاید باز لحظه ی دوباره ای باشد از پرواز ...
تو گذاشتی دام و رفتی... من خود گرفتارت شدم.....
به بهانه ی دلتنگی برایت می نگارم... آسمان اجازه ی پرواز را از من گرفت و این آخرین بهانه بود برای رسیدن...
بودنشان رازی بود ...آنان که لحظه هاشان گذشت به سادگی .... همانی بودند که باریدند گاهی برای ما ...
و خاطره های خوش روزها ی با هم بودن را از خاطرشان می شویند...می دانیم که دیر یا زود فراموش می شویم...
ما که تمام داراییمان یک گل بود و یک دل...آن ها را هم نثار قلب های مهربانتان کردیم...
همه چیز می گذرد ...
سال ها مثل نسیم ... هفته ها مثل باد ...و روزها همچون طوفان
حرف هامان زیاد است ... وقت ما اندک .... آسمان هم که بارانی است...
همه ی کلمات با آنچه میان ما گذشت بیگانه اند
و من هیچ کلمه ای برای بیان صمیمیت دل ها مان را شایسته تر از سکوت نیافته ام...
ما که می ترسیم از هجرت دوست
کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد...
کاش می دانستیم غم دلتنگی هر روزه غروب چه دلیلی دارد....
کاش.....
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٢٠ ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
وقت رفتن

- پایان دلتنگی هایت
زمانی از عشق حرف می زدیم ..زمانی تنها برای بودن با هم دعا می کردیم ...گاهی نگران هم بودیم ...گاهی برای همدیگر بی خواب بودیم...
آغوشت برایم باز بود و من تنها پناهم را آغوش تو یافتم ...
دستانت مرهمی بود برای چشمان خسته ام و شانه ات پناهگاهی برای گریه های شبانه ام.
سکوتت پر معنا بود و برق چشمانت حاکی مهری...
آغازی بودی برای زندگی مجددم و خنده ای بر لبان خشکیده ام نشاندی و رفتی ... به کجا!! خودت هم نمی دانی!
چشمانم را شیفته ی برق چشمانت کردی و رفتی...
رفتی...
و امروز دلتنگم...
تو رفته بودی اما فاصله ها را حس نمی کردم تا...
دلت که رفت فاصله ها آغاز شدند...دلت که رفت...
دلتنگی هایم بیهوده بود...
بغض و دلتنگی برای آهنگ صدایت بیهوده بود...
حالا می فهمم که دل به رویایی بسته بودم ...تو رویایم را کابوسی کردی...دل تو که رفت... فاصله ها آمدند.
خود می گفتی دنیا را باید بشکنیم اما دنیا تو را شکست ....حاشا نکن!
شکست خوردی... این را فراموش نخواهم کرد...
تو برو...رفتنت هم برایم دوست داشتنی خواهد بود...
هر جا می روی بدان که روزی غمی که در چشمانم می زیست را با سکوتت معنا کردی...
ای کاش نمی آمدی...
قبل از آمدنت امیدی به امیدواری نبود...
آمدی ........ امیدی واهی ... کاش آن هم نبود! شاید سکوتت را اشتباه فهمیده ام!
به سایه ای دل بستم ...سایه ای که با رفتن خورشید مرا در تنهایی اسیر کرد!
خورشید غروب کرده و آن سایه که من به آن دل بستم ترکم می کند!
منتظر طلوع دوباره ی خورشید نشستم اما ابری خورشید را هم سیاه کرد و من سایه ام را از دست دادم.
به آئینه ام دل بستم ...به تصویرم ...به آن چه دقیقا من بودم و خود نبودم!
اما آن تصویری که در آئینه بود ...تصویر من نبود.
جای خالی تصویر واقعی ام را اکنون حس می کنم ........اکنون که فهمیدم آن تصویر مال من نبود.
خوشا به حال کسی که آن تصویر از آن اوست...
برای تصویرم متاسفم ... چون من هرگز آئینه ها را زین پس نخواهم پرستید.
هرگز عاشق آئینه ای نخواهم شد...
... راست می گویند سرنوشت را نمی توان تغییر داد ... سرنوشت من این چنین بود!
تنها چیزی که از تو برایم مانده است بانوی غمی است که از آئینه هم شرمنده است و از دل دادگی بیزار.از نگاه خود نیز شرمنده ام...
تو مرا شکستی اما من نمی گذارم دنیا شکستم را ببیند ... من می مانم شاید روزی بفهمی که برای تو مبارزه کردم.
زندگی بی عشق همچون حبابی است نازک تر از سکوت و تو این را نفهمیدی!
من می مانم تا این را اثبات کنم که شکستن چقدر سخت است ...
روزی جواب خواهی داد که چرا چنین کردی اما...
اکنون بدان که لبخند تو تمام آن چیزی است که من می خواهم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۱٧ ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
پایان دلتنگی هایت

-
روزی به خیال خود برای نجاتم آمده بودی...
روزی احساس می کردم آن چنانی که من می خواهم...
اما رفتی ...
وابسته ات بودم .... گفتی وابستا نشو
اما این است داستان زندگی ام:
آمدی.....
عادت کردم.....
و حال می روی!
و من ماندم وتنهاییم!
تنها کسی معنی دلتنگی را می فهمد که طعم وابستگی را چشیده باشد!
آن چه در دنیا داشتم تنها دو بال بود و قلبی که با آمدنت تپیدن را از سر گرفت.
بال هایم را به تو سپردم به خیال آن که نیازی به آن ها نخواهم داشت.
فکر می کردم با حضورت هم بی بال می توانم اوج بگیرم...
قلبم را به تو دادم تا بدانی در عشقم صادقم تا بدانی .....
اما هیچ گاه این ها را درک نکردی....
قلبم مال تو اما
بال هایم را پس بده!
هم اکنون که تو رفته ای
بالی ندارم که خود را به تو برسانم.... بال هایم را برده ای!
اشک هایم روان شده ... گفته بودی بال هایم را گم کرده ای!
حال
من چگونه خود را به تو برسانم و دستانت را بگیرم!
دستانت از من دورند
نه بالی دارم که نثار دستانت کنم
و نه قلبی که تقدیم چشمان پر مهرت...
تنها اشک هایم را دارم
ما به بال احتیاج داریم! بال های عشق نه بال های منطق
منطق تو را از من دور می کند... منطق تابع قانون جاذبه است ... مرا به سمت پایین می کشد
ولی عشق ما را به سوی ستارگان خواهد برد...
بال هایم کجایند!
چنان خسته ام که تاب جست و جو برای یافتم بال هایم را ندارم!
بال هایم و قلبم از آن تو....... باشد که اوج بگیری!
که لبخند تو لبخند من است
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۱۱ ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
بال هایم را پس بده
- یک نفر آینه می بندد دیوارهای سست خانه ی دلم را سرتاسر تا مجال در گشایی اش بخشد در کوفتن های عشقی که تو را خبر آورده است ! تویی که حالا زیباتر از همیشه می توانی در این همه آینه بندا ن هزار هزار بار ، در من تکرار شوی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٩ ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
آینه
- مهربانم زندگیت بی عشق مباد اشک ماتم در رخت پیدا مباد مهربانم خاطرت غمگین مباد مهر یزدان در دلت کمرنگ مباد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٦ ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
مهربانم
- یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:۱۸ ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
عمق درونم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:۱٤ ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
شیطان

- اگه از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت
میشه با ستاره های چشم تو
مغرب نو مشرق نو برپا کرد
میشه از برق نگات
خورشید و خاکستر کرد
میشه از گندمیای سر زلفت
یه عالم شعر نوشت
آره
از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
آره از عشق تو مردن داره
میشه از عشق تو مرد و
دیگه از دست همه راحت شد
میشه از عشق تو مرد و
دیگه از دست تو هم راحت شد
آره
از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
اگر از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت...///

نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:۱۱ ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
عشق تو
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:٠۸ ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
بهاران

-
همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیّک ، به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابد ، همه اعتکاف جستن
ز ملاهی و مناهی ، همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن
بخدا که هیچ کس، را ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی ، در بسته باز کردن
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:٠٦ ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
جز او سرابی بیش نیست

- این تنها مال تو باشد
مال خود تو
مال تمام لحظههای زندگیت
برای لحظههایی که
دوست داشتن غباریست غم گرفته به رویِ دِلَت
نگذار دلت از یاد برود
نگذار لحظه های همیشگی ، همیشگی بودن را به او تلقین کند
این دلم را
این بغض مانده در گلویم
این لحظههای اجباری
این ساعتهای انتظارم
مال تو
پس از این من با تو خواهم بود
با تو و لحظههای نگرانی
با تو لحظههای دوستی
من با تو میمانم
با تو
تنها با تو
تا تمام زخم کهنههای دلت را درمان کنم
من و این دل ناماندگار
از برای تو خواهیم خواند
شعری به طراوت باران ، به زیبایی سرزمین چشمانت
آن هنگام که بهار نارنج در چشمانت جوانه میزند
و تمامی مرغکان عاشق ، لانه ساز آشیان چشمت خواهند بود
مرا به میهمانی بهار ببر
مرا به آسمان چشمانت مهمان کن
.
.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۳:٠٢ ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
مرا به آسمان چشمانت مهمان کن
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٥٩ ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دیوانه
- همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی/ تو نه همچو آفتابی که حضور و غیبت افتد/ همگان روند و آیند تو همچنان که هستی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ٢:٥٦ ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
همچنان که هستی

-
پاییز میرسد، 1
عصرهای مسی، غروب و سایههای معنیدار، قایمباشکهای مهتابی و شما، که چقدر ناقلا بودید! 1
و من، چه ذوقی میکردم وقتی که مرا دست میانداختید! 1
توی همین دلم، که همین حالا هم در سینهام میزند، چکهای از آن یادها مانده است. 1
حظ میکنم. 1
به خاطر میآورم که شما میگفتید: سر به آن درخت صنوبر بگذار، چشمهایت را ببند و تا وقتی که من صدایت نکردهام از اینجا جم نمیخوری! 1
و من میگفتم: چشم! 1
سر به آن درخت صنوبر گذاشتم، چشمهایم را تا جایی که مقدور بود بستم، تا حالا، تا اکنون،
تازگیها چشمبسته به خودم میگویم: نکند خداینکرده مرا فراموش کردهاید! 1
مرا به خاطر بیاورید! 1
من همانم که گفتید چشمهایت را ببند و در دلت بشمار، بشمار و تا من نگفتهام چشم باز نکن
من هنوز هم چشمبسته به انتظار شما در دلم میشمارم: چندمیلیارد و یک، چندمیلیارد و دو، چندمیلیارد و تو... 1
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۱٦ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ده بیست سی

-
دو جاده، جاده های فرعی، جاده های تنها، بی کس، بی نفس !1
تقاطع عاشقانه، جاده اصلی، دوباره من، دوباره تو، دوباره ما،
قصه از نو و دوباره عشق!1
دوباره یک نگاه، یک دیدار و دوباره لحظه های عاشقی...1
دوباره اشک، دوباره غم و غصه، و یک راه نفس گیر!1
دوباره من، دوباره تو، دوباره ما، دوباره عشق، دوباره پرواز،
پرواز به دشت شقایق های عاشق
دوباره من، دوباره تو، دوباره ما، دوباره عشق، دو هم نفس،
دو عاشق، دو همدل، دو مجنون!1
دوباره آواز، آواز عاشقانه دو مرغ عشق، دو دلدار، دو بیدار
دوباره من، دوباره تو، دوباره داستان دیگری از من و تو...1
یه تنها، یه مجنون دوباره یک لیلی و مجنون!1
یه فرهاد، یه شیرین، دوباره یک رویای رنگین!1
دوباره من، دوباره تو، دوباره درد دل های عاشقانه !1
دوباره من، دوباره تو، دوباره ما , دوباره حادثه، دوباره فاجعه،
دوباره داستان های عاشقانه !1
دوباره، باز دوباره، دوستت دارم باز دوباره !1
دوباره من، دوباره تو، دوباره ما، دوباره دوست داشتن های قلبهای ما!1
دو عاشق، دو موندگار، دو صادق، دو همسفر، دوباره باز
دوباره حرکت به سوی یک زندگی عاشقانه!1
.
.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۱٤ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دوباره من و تگ
دوباره تو و تگ
دوباره ما

-
تنها ، بی همزبان ، خسته و یک سکوت بی پایان
در آغوش تنهایی ، آرام اما از درون نا آرام
میخوانم همراه با سکوت ترانه دلتنگی را
میدانم که کسی صدای مرا نمیشنود ،
اما چاره نیست
باید سکوت این لحظه ها را با فریادی بی صدا شکست 1!
همدلی نیست اینجا که با دل همنشین شود ،
همدردی نیست که با قلبم همدرد شود ،
همنفسی نیست که به عشقش نفس بکشم !1
سکوت ، سکوتی در اعماق یک قلب بی طاقت ،
مثل این دلشکسته که به امید طلوعی دوباره ، امشب را تا سحر بیدار نشسته !1
دیگر صدای تیک تیک ساعت نیز بیصداست ، زمان همچنان میگذرد اما خیلی کند!1
انگار عاشق این لحظه هاست ، با ما نامهربان است ،
دوست دارد لحظه های تنهایی را1 !
خواستم همزبانم دل تنهایم باشد ،
انگار که این دل نیز در حسرت روزهای عاشقیست!1
و تنها سکوت در فضای دلگیر خانه ،
حس میکنم بیشتر از هر زمان بی کسی را1 !
قطره ای اشک در چشمانم حلقه زد ، بغض گلویم شکست ،
و اینبار چند لحظه ای سکوت با صدای گریه هایم شکست
اشکهایم تمام شد ، دوباره آرام شدم ،
سکوت آمد و دوباره آن لحظه ی تلخ تکرار شد!1
.
.
.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:۱۱ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ترانه دلتنگی

-
مرا به آغوشت راه بده
می خواهم برای اولین بار ببوسمت
بیا چشمانمان را ببندیم
می خواهم وقتی لبهای معصوممان بهم گره می خورند
و هر دو از فرط لذت در آغوش یکدیگر
نفس نفس می زنیم
از لذت متناهی جسممان
وجود نا متناهی خداوند را
با چشمانی بسته تصور کنیم
چشمانت را باز کن!1
نه ...!نه ...!1
لبهایمان از گرمی شهوت خشک شده
اما گونه هایمان از اشک خیس
ما ساعت هاست که در آغوش یکدیگر می گرییم
ای تنها هم آغوش من
بیا که احساسم را
برایت دست نخورده نگاه داشته ام
و جسمم را
به لذت بوسه ای نفروخته ام
بیا که می خواهم وقتی دستانت را
به روی احساسم مس گذاری
از فرط لذت
قطره های اشک بدرخشد بر گونه هایت
می خواهم با اشک هایت
بر تمام احساسم بوسه زنی
می خواهم اشک هایت
تمام روحم را خیس کند
.
.
.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٧ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
وسوسه اولین بوسه

-
به امید تو دل به آسمان بسته ام ... 1
به یاد تو به آسمان نگاه میکنم ...1
میبینم ستاره ها را ... 1
میشمارم تک تک آنها را ....1
به عشق تو شبها را تا سحر بیدار می مانم ... 1
مینویسم درد دلم را ... 1
به هوای تو به آسمان تاریک خیره میشوم تا شاید چهره ات را ببینم !1
واقعیت این است که دلم برایت تنگ شده ... 1
حقیقت این است که دلم به انتظار دیدن تو نشسته .... 1
دلتنگم عزیزم ، دلتنگ چشمهایت ، گرفتن دستهای مهربانت ! 1
به لحظه ای می اندیشم که بتوانم پرواز کنم و به سویت بیایم ، انگار که رویایی بیش
نیست ! 1
تازه فهمیده ام که چقدر تو برایم عزیز و مقدسی! 1
به هوای تو در این شب دلتنگی سر به هوا شده ام ... 1
چشمهای بهانه گیر ... 1
دستهای خالی ... 1
شانه های پر از نیاز ...1
نه یک لحظه ، نه یک روز حرف از یک عمر دلتنگیست ! 1
انگار عمریست که دلتنگم ... 1
ساده تر میگویم دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی ! 1
گاه می اندیشم به لحظه های دیدار ... 1
گاه میترسم از لحظه های دور از تو بودن ! 1
حرفهای قشنگت را ...1
درد دلهای شیرینت را که در قلبم مانده برای خودم زمزمه میکنم... 1
تکرار میکنم تا احساس کنم تو برایم میخوانی قصه عشق را ....1
دلتنگم ... 1
به امید تو دل به آرزوها بسته ام ... 1
به یاد تو ترانه عشق را زمزمه میکنم ... 1
میخوانم و میدانم که دلت همیشه با من است ! 1
.: دوستت دارم :.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٤ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
دلم برایت تنگ شده

-
دلم می خواست بپرم تو برفا ... 1
توشون غلت بزنم ...1
عین صبحا که سه ساعت خودم رو تو رخت خوابم اینور اونور می کنم ...1
برف هواییم کرده ...1
چرا اینا اینجوری نگام می کنن ؟؟؟ ها؟چیه؟؟!! ... جان؟؟؟ با من بودی؟؟؟ به من گفتی امل برف ندیده؟!! 1
از رو برفا پا شدم ... دلم هی داد می زد بررررررررف ... ولی اینجور که اینا نگاهم می کنن که نمیشه برف بازی کرد ... آقا یه فکری ...1
پامو پیچ دادم و یه جیغ کوچلویِ الکی زدم ... مثلاََ خوردم زمین!!! پهن برفا شدم ... آها حالا شد ... حالا به بهونه ی زمین خوردنم که شده بالاخره این سفیدی پاک و بغل می کنم ...1
اونا چجوری دلشون میاد ؟ ... این همه خالصی رو چجوری می تونن نادیده بگیرن؟؟؟ ... اونوقت به من میگن امل!!!1
خواستم یه بار دیگه هم خودم رو نقش زمین کنم و واسه یک دقیقه هم که شده برم تو آغوش برفا ... و بعد هم دوباره با کندی تمام پا شم و زیر لب الکی بگم: آی پام ...!ولی اینجوری اصلا هیجان نداره ... این که نشد برف بازی ... سه نقطه ... سه نقطه ... سه نقطه ... آها ...1
اصلاََ میشم کبک!میرم زیر برفا ... به خیالم اونا هم منو نمیبینن ... واسه خودم غل می خورم ... برفی میشم ... میشم غرق سپیدی ... سه نقطه ... سه نقطه ... سه نقطه ...1
باور کن تو این عصر برفی فقط من اونجا بودم و برفا
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱:٠٢ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
عصر یک روز برفی

-
You’re my lover
undercover
You’re my sacred passion and I have no other
You’re Delicious
So Capricious
If I find out you don’t want me I’ll be vicious
Say you love me
and you’ll have me
In your arms forever and I won’t forget it
Say you miss me
Come and kiss me
Take me up to heaven and you won’t regret it
You are the one
You’re my number one
The only treasure I’ll ever have
You are the one
You’re my number one Anything for you ’cause you’re the one I love
You’re a fire
and desire
When I kiss your lips, you know, you take me higher
You’re addiction
my conviction
You’re my passion, my relief, my crucifixion
Never leave me
And believe me
You will be the sun into my raining season
Never leave me
And believe me
In my empty life you’ll be the only reason
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥٥ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
my number one
- خسته ام

نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥٤ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
خسته ام

-
وقتی باران می بارد ، دلم می خواهد قدم بزنم
قدم که می زنم دلم می خواهد در کنار تو باشم
در کنار تو که هستم دلم می خواهد دیوانه وار نگاهت کنم
اما ... 1
افسوس که باران بوی رفتن می دهد
و سهم چشمهای من جز نگاه به آسمان دلگیر و بارانی هیچ نیست
در کنار دردهایم راه می روم
این خیابان چندم است که دارم عاشق می شوم !1
کاش کنارم بودی ...1
کاش باران همچنان می بارید
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥۳ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
سازِ دل

-
تو دستامو نمی گیری
دستاتو می کشی عقب
خورشید تو دستایِ تواِ
تو دست من یه تیکه شب
تا دستای من می رسن
تا سر انگشتایِ تو
تو میری دور و من همش
میام جلو به جایِ تو
نگاه نمی کنن منو
چشمایی که حیرونشم
دیگه داره کنده میشه
سنگی که آویزونشم
نه نایِ من امون میده
نه تو به دادِ من میای
باید بخونم از چشمات
که دیگه من رو نمی خوای
سنگا دارن می ریزن و
تکیه ی من میره به باد
خورشیدِ تو دستای تو
راهی به من نشون نداد
از تو شبِ دستایِ من
ستاره ها رو می چینی
دستامو پس می زنی و
افتادنم رو می بینی
.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٥۱ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
خورشیدِ دستانت
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤۸ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
باور

-
خدایا
مگر نه این که تو وکیل منی؟1
مگر نه این که تو وکیل منی؟1
بهترین را برایم رقم بزن!1
توکل ...1
فقط به خودت ...1
به خودت ...1
خودت...1
.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤٥ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
خدایِ من

-
از تابستان گرم تا پاییز برگ ریزان ... از زمستانی سرد تا انتظاری دوباره!1
و باز بهاری دیگر با طراوت و تازگی ...1
بهارِ عاشقی ... پایان انتظار همیشگی!1
رنگ آبی آسمان ... صدای آواز پرندگان ... بویِ بهار می آید ... بویِ آشنایی!1
یک نفسِ تازه و باز سرود عشق ... یک لحظه ی عاشقانه!1
این بهار با تو بهاریست ... این سرسبزی با تو همیشگیست!1
زندگی ام تنها با تو بویِ بهار می دهد ...1
یک دنیا عشق و محبت در دلِ غنچه های شکفته ... یک دنیا صفا و صمیمیت در دل قلب ها نهفته!1
در آغاز شکفتن غنچه ها ,هدیه ی من به تو یک گلستان پر از گل است ...1
صدای تو ... صدای چهچهه ی مرغ عشق ... نوید یک سال پر از عشق
و اما عشق تو را در تصویر سر سبز بهار می بینم ...1
چهره ی آشنای تو را در میان شکوفه های درختان می بینم ...1
و نام مقدس تو را در میان گل های نرگس می نویسم ...1
حالا بهار زیبا می شود ... دل من از غصه ها رها می شود
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤٤ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
بویِ آشنایی

هیچ کس نمی داند این همه دلبستن چگونه است ...1
این همه دل بستن به قطعه ای از بهشت که در خانه ی ماست!1
حس غرور می کنم این روزها از داشتن چون تویی ...1
حس غرور می کنم از اینکه هستی ...1
و از اینکه تمام هستی ام را خلاصه می دانم در بودنت ...1
حس غرور می کنم از اینکه از شوق داشتنت بغض می کنم ...1
آری من به همه فخر می فروشم که چون تویی را دارم ...1
این همه عشق را نمی دانم چگونه شاید به واسطه ی بهشتی که خدا در دلت گذاشت و به زمین فرستادت ...1
این همه عشق را شاید برای اینکه تومادری و تو بهشت منی ...1
و شاید ... نمی دانم ...1
این روزها نوشتن را فراموش کرده ام ...1
اما خوب بلدم که مدام تکرار کنم ... خدایا شکرت
بهشت من ,تو هستی و این تمام اتفاقات خوب است ...1تموم گلایِ دنیا رو به تو پیشکش می کنم ... بی اینکه بچینمشون
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٤۱ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
حضورِ بهشت در زمین

-
توی این همه بی حضوری آدمها
حضور تو غنیمتی ست
برای دلِ تنهایِ من در این روزها
سردی این روزهایم را
با گرمای حضورت گرمتر می کنم
شاید سردی روزها را
به دست فراموشی بسپارم
.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٢٥ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
حضورِ تو
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٢٤ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
قصه زندگی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٢۱ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
گاهی یک لبخند

-
چقدر دوست داشتم
تمام دلتنگی های این روزها را
با کسی تقسیم می کردم
و یا کسی بود
برای گوش دادن
و درد و دل کردن
بماند که آنقدر فاصله زیاد شده
که هر چی صدا می زنم
گویا صدایم را نه تو می شنوی
و نه هیچ کس دیگر
.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۱۸ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
فاصله ها

-
وقتی می آی صدای پات از همه جاده ها می یاد
انگار نه انگار از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن می رسه
هرچی که جادست رو زمین به سینه ی من می رسه
.
.
.
خوب که حواسم رو جمع کردم و خواب از کلم پرید
یادم اومد که دیگه کسی نمی یاد
اصلا قرار نیست کسی بیاد !1
بعدش که یه خورده فکر کردم
با خودم گفتم ... اصلا کسی بوده؟
این یاد، لبخند صبح رو به هق هق گریه تبدیل کرد
.
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:۱٦ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
یاد
- ما همه از یه قبیله ی بی چتریم ... فقط لهجه هایمان ما را به غربت جاده ها برده است ... من به آب مربوطم ... به تو,گریه,هراس ... به گنجشک های گمشده ... من به من,به تو,به تن,وطن مربوطم ... اینجا تنها جاییست که به هیچ کس مربوط نیست

نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٠۸ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ما همه

-
هر موقع خواستی از کسی جدا بشی
یادت نره بهترین راه اینه که بهش بگی برای همیشه خدانگهدار
شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه
ولی بهتر از اینه که منتظر بمونه
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٠٧ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
خدانگهدار

-
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی میگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم
امشب از اون شباس که من دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شباس که من
دلم می خواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم
از این همه دربه دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جون من
!!! به داد من نمی رسه خدای آسمون من
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٠٥ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
یه دنیا دلم گرفته

-
چه خوبه وقتی که چیز خنده داری پیدا میکنی بخندی
چه خوبه هنگامی که غمگین هستی گریه کنی
تو بی همتایی
با امید ها، رویاها، احساسات، ارزش ها
.ایده ها، افکار و دیدگاه های منحصر به فردت
باید اجازه بدی همه اینها مسیرت رو روشن کنند
زندگی زمانی زیباست
که تو
همواره با شخصیت واقعی خودت زندگی کنی
هر چند شاید گاهی دشوار و دردناک باشه
اما
زندگی با اصل وجود خودت به مراتب بهتراز پنهان کردن اونه
به پیش بروشادی و رنج رو احساس کن
...اصل و واقعیت خودت باش
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٠٢ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
اصل وجود تو
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٢:٠٠ ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
مرگ

- خیلی سخته که یه جایی زندگی کنی که همه چی فقط تَظاهُـره
.خیلی سخته که ببینی آدمای دور و بَرت همه نقش بازی میکنن و نقاب دارن
!!!خیلی سخته که ببینی هیچکسی خودش نیست
!!خیلی سخته که نتونی به هیچکی اعتماد کنی.. حتی به چشمات
خیلی سخته که یه جایی زندگی کنی که همه از اِسلام دَم میزنن
ولی
تنها چیزی که تو وجودشون نیست اسلامه و
اسلام فقط یه حَربـِه تو دستاشونه
.واسه رسیدن به اهداف کثیفشون
خیلی سخته که یه جایی زندگی کنی که همه دم از عدالت و مساوات علی میزنن
ولی
.به راحتی حقتو میخورن
خیلی سخته که حقتو بخورن و نتونی هیچ کاری بکنی
...فقط مجبور باشی که نگاه کنی و صبر کنی
و بازم صبر
....بازم صبر
آخه خدایا تا کِی صبر؟
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:٥۸ ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
خیلی سخته

-
کاش می دانستی
من سکوتم حرف است
حرف هایم حرف است
خنده هایم، خنده هایم حرف است
کاش می دانستی
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش می دانستی
کاش می فهمیدی
کاش و صد کاش نمی ترسیدی
که مبادا دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم تلی از عشق بدستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد
کاش می دانستی
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست
تازه خواهی فهمید
مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱۱:٥٥ ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
کاش می دانستی

-
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است
روزیکه معنای هر سخن دوست داشتن است
. تا تو به خاطر اخرین سخن دنبال حرف نگردی
روزیکه آهنگ هر حرف زندگیست
. تا من به خاطر آخرین شعر رنج در جست و جوی قافیه نباشم
روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار میکشم
حتی روزی
که دیگر
.نباشم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٥٥ ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
غرور

-
اولین روز دبستان باز گرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٥٤ ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
اولین روز دبستان باز گرد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٥۱ ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
تنهائی من
- برای آدم نابینا ، شیشه و الماس فرقی نداره پس اگه کسی قدرتو ندونست فکر نکن تو شیشه ای, اون نابیناست
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٤٩ ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
نابینا
- آن که مست آمد ودستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت!!!!
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٤٦ ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
مست
- غمگینی چهره ندارد؛ و مردان ،همیشه توی تاریکی گریه میکنند

-
زنی در آیینه مردهاست
و کودکان بازیگوش
خواب شاهماهی میبینند
چهقدر دوستات دارم
وقتی که سرخ میپوشی
در آیینه زنی بود
که یک روز تابستان
به رگهای برآمدهاش نگاه کرد
و جاودان شد به ناگهان
چهقدر دوست میدارمات
وقتی که آیینه را میکُشی
در آیینهام زنی بودی
که یکروز در میان رگهام ریختی
و زیبا شدی در من
چهقدر دوستات میدارم
وقتی که مینویسم تو
بینهایت
و امروز
نوشتم آیینه از تو پیدا میشد اگر نبود
چهقدر دوستداشتن
چهقدر دوستداشتن
چهقدر ...
و تو
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٤۳ ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
غمگینی چهره ندارد؛

-
یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد
یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نیست
یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برایسیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن
یادم باشد :سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد :برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات
یادم باشد :هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد :می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق میبارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد :گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود
یادم باشد :هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
و یادمان باشد هیچگاه از راستی نترسیم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٤٢ ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
یادم باشد

- باران..
شیشهء پنجره را باران شست..
از دل من اما چه کسی یاد تورا خواهد شست؟؟
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٤٠ ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
باران

- به تو نزدیک ترم
می دانم ...
یک دوروزی دیگر،
از همین شاخهء لرزان حیات ...
پرکشان سوی تو می آیم باز...
دوستت دارم،
بسیار ...
هنوز..
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:۳٧ ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
به تو نزدیک ترم
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:۳۳ ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
سهراب سپهری

-
ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده
و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده ، می داند
هر لحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید
باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٢٩ ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
ارزش
آه که چقدر فاصلهء ما دور است
فکر می کنم هیچ وقت نرسی
و من در کنار این دنیا تنها بمانم
و تو همیشه منظرهء من باشی
و در پیش چشم های من
در سینهء چشم انداز من
قبلهء نگاه من
و هیچ وقت نه در کنار چشم های من
هیچ وقت
در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو
تو را خواهم دید
و آنگاه چه بگویم
به یک نابینا، یک بیگانه، یک دور دست
که چه ها میبینم؟
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٢٦ ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
فاصلهء
- خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر کردی پشیمان می شدی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کش آن کس که انسان است و از احساس سرشار است
-

نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۱٠:٢٠ ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
خداوندا
از حرف هایی که مدام با احساساتم بازی می کنند
از نگاههایی که دیگه هیچ حسی ازشون برداشت نمی شه
از خنده هایی که شاید از گریه هم بدتر باشه
و از بی احساسی که خیلی وقته وجودم رو پر کرده خسته شدم
شاید واسه یک تصمیم همیشه انقدر وقت لازم نباشه
شاید زندگی انقدر ها هم ارزش نداشته باشه
که به خاطر رسیدن به هدفت همه چیز رو از دست بدی
شاید دروغ هایی که به خودمون می گیم بهترین راه فرار از سوال های ذهنمونه
شاید نباید دوست داشتنی هامون رو برای به دست آوردن یه دوست داشتنی از دست بدیم
و شاید همه چیز به اندازه گذشتن آسون نباشه
هنوزم درگیرم
با همه شعارهایی که مدام توی ذهنم رژه می رن و بهم گوشزد می کنن دیگه وقت نیست
و هنوز دیر نیست برای اینکه به مصلحت خدا معتقد باشیم و بدانیم آنچه بر ما پیش امده یا
خواهد آمد به صلاح خود ماست و این را فقط خدا می داند و بس
وقتی تا چند قدمی اش رفتم و فهمیدم هنوز هیچی نفهمیدم
شاید همه این چیزها فقط به زمان بستگی داره
شاید هم به یک فرصت کوتاه برای یک بازگشت دوباره
من هنوز اول راهم و اعنقاد دارم دست روی دست گذاشتن می تونه
بدترین اتفاق زندگی یک آدم باشه
باید رفت
شاید واسه فهمیدن ...شاید واسه درک چیزهایی که خیلی وقته ازشون دور شدم
و حتی... شاید واسه بزرگ شدن
رفتن همیشه بی بازگشت نیست
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
ای دریغ و حسرت همیشگی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۸:٥٥ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
حرف

- حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۸:٥۱ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
حسرت
با غرور بی دلیلت منو آزار نده
به منه خسته و بی حوصله هشدار نده
بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده
به خدا من خودم رفتنیم
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش و غمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن
بخدا من خودم رفتنیم
به خدا
به خدا ...
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۸:٤٩ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
امان از بی وفایی
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۸:٤۱ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
عشق
نویسنده :
عباس شفایی نیا - ساعت ۸:٢٤ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|
تگ
باز خواهم گشت
بنام خدا
كاربر گرامي
با سلام و احترام
پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:
http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت
در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir
و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.
همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت
ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com
با تشكر
مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي
http://ariagostar.com
نویسنده :
پرشین بلاگ - ساعت ۸:٢۳ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
|
لینک ثابت
|